سمفونی نینوا

http://www.uploadtak.com/images/x6466_Neynava.wma

 قطعه نینوا از کار های منحصر به فرد و ارکسترال حسین علیزاده هست . آهنگ های این آلبوم بسیار غمناکه . خالق قطعه مشهور نینوا می‌گوید که زاده روز عاشوراست و همیشه نامش را که مادرش به همین مناسبت بر او نهاده دوست می‌دارد و خلق این قطعه به سالهای کودکی‌اش باز می‌گردد. محبوبیت قطعه نینوا در زمان انتشارش فروش بالایی را برای آن رقم زد، که برای یک آلبوم موسیقی در ایران بعد از انقلاب تا آن زمان بی سابقه بود. برخی کارشناسان میزان محبوبیت این قطعه را با قطعه «ای ایران» روح الله خالقی برابر دانسته‌اند. نی در این اثر به شیوه جاودانه توسط جمشید عندلیبی نواخته می شود. آهنگای این آلبوم را اکثرا از صدا و سیما (به بهانه های مختلف) شنیده ایم. اما اصلش برا امام حسین بوده است.من شخصن این موسیقی رو بهترین قطعه ای از آهنگهای غمناک میدونم و در رده های بعدی کارهای مجید انتظامی..

پی نوشت:دیدن دوباره یا چندباره ی فیلم روز واقعه، با فیلمنامه شاهکار از استاد بهرام بیضایی رو بهتون پیشنهاد میکنم..قسمت پایانی این فیلمنامه رو با هم میخونیم:

بسیاری هراسیده پس می‌دوند؛ نصرانی به میدان می‌رسد و خود را به سکو می‌رساند و عَلم سبز را به دست می‌گیرد؛کنجکاوان پیش می‌دوند و گردش را می‌گیرند. راحله دوان دوان در گذر به سوی میدان می‌دود؛ از سه برادرش می‌گذرد که پیشتر از او رسیده‌اند و از پدرش می‌گذرد که پیشتر از برداران رسیده است؛ به جمع مبهوت می‌رسد که رنگ باخته خبری را شنیده است و باور نکرده است. به پای سکو می‌رسد و سرانجام به نصرانی که روی سکو از تجسم آنچه دیده زبانش بند آمده و صداهایی چون ضجه‌های بریده بریده درمی‌آورد.
نصرانی: او،به بالاترین جایی رسید که بشری رسیده. او را در نینوا به صلیب کشیدند. (راحله را می‌بیند و اشکش می‌غلتد) او بامن حرف زد!
راحله: (رنگ پریده) کجا رفتی و چه دیدی؟ بگو نصرانی، حقیقت را چگونه یافتی؟ تصویر به سوی نصرانی می‌رود؛ هنوز ضربه خورده از آنچه دیده؛ به سختی در تقلا، و ناتوان از یافتن واژه‌هایی در خور.
نصرانی: من حقیقت را در زنجیر دیده‌ام. من حقیقت را پاره پاره بر خاک دیده‌ام. من حقیقت را بر سر نیزه دیده‌ام...

درباره ی عشق

شرطِ عاشقی این نیست که تو، حتمن دیگری را به‌اندازه‌ی خودت، یا حتّا بیش‌تر، دوست داشته باشی. این‌گونه عشق‌ها، البته، بسیار ارزشمند است، امّا هروقت خوش‌بختیِ تو تحتِ تأثیرِ خوش‌بختیِ دیگری قرار بگیرد، حدّی از عشق در میانه حاضر است (البته جهتِ این تأثیرپذیری باید یکسان باشد). هر اتّفاقِ خوب و بدی که برای او پیش بیاید، (تا حدّی) برای تو هم پیش آمده است. محبوب‌های تو در داخلِ مرزهای وجودِ تو هستند، خوش‌بختیِ آن‌ها خوش‌بختیِ توست.

 عاشق‌بودن، یا شیفتگی، حالِ بسیار پُرتب‌وتابی‌ست که نشانه‌های آشکاری دارد: تقریباً همیشه به او فکر می‌کنی؛ مرتّب می‌خواهید با هم در تماس باشید و وقتِ خود را با هم بگذرانید؛ وقتی او را می‌بینی هیجان‌زده می‌شوی؛ بی‌خواب می‌شوی؛ برای بیانِ احساساتت برایش شعر می‌گویی؛ به او هدیه می‌دهی، یا به هر طریقی که برایش خوش‌آیند باشد، به او ابرازِ احساسات می‌کنی؛ در عمقِ چشمانِ هم خیره می‌شوید؛ در زیرِ نورِ شمع با هم شام می‌خورید؛ دوریِ کوتاه‌مدّتش برایت بسیار طولانی‌ست؛ وقتی که کارها و حرکاتش را به‌یاد می‌آوری ابلهانه لبخند می‌زنی؛ نقاطِ ضعفِ کوچکش را دوست داری؛ از این‌که سرانجام همدیگر را یافته‌اید سرشار از شادی و لذّت می‌شوید و همه را ملیح و دل‌نشین می‌یابی، و فکر می‌کنی که همه باید خوش‌بختیِ تو را احساس کنند...

از کتابِ درباره‌ی عشق، نوشته رابرت نوزیک ترجمه‌ی آرش نراقی، نشرِ نی، هزاروسیصد و نود

پی نوشت: این روزها زیاد حوصله وب و وبگردی رو ندارم. اما مطمئنن این حس عوض خواهد شد. راجع به دوعکس بالا باید بگم که موفق شدم به تازگی این دو فیلم رو ببینم.فیلمهای دلنشین و زیبایی بودند..داستان اولی(هیروشیما عشق من ساخته آلن رنه)  در مورد اینه که بازیگری فرانسوی برای بازی در فیلمی وارد ژاپن می شه و با آرشیتکتی ژاپنی برای دو روز رابطه پیدا میکنه.رنجی که زن بابت کشته شدگان هیروشیما حس میکنه اون رو به یاد گذشته خودش میندازه. چون در خلال جنگ جهانی زن به سربازی آلمانی دلباخته بود و.... و عکس دوم مربوط است به فیلم کنتسی از هنگ کنگ آخرین ساخته چارلی چاپلین با بازی سوفیا لورن و مارلون براندو در رابطه باسفیر آمریکاست(مارلون براندو) که برای انجام کاری به هنگ کنگ میره. او در حین بازدید از هنگ کنگ در طی یک مراسم با چند تا کنتس آشنای میشه. بعد از اتمام ماموریتش در هنگ کنگ وی  عازم آمریکا میشه که یکی از کنتس ها (سوفیا لورن) دزدکی در کابین او قایم می شود و میخواد  هر طور که شده است خودش رو به آمریکا برسونه. سفیر هم که غافل گیر شده و نمی خواد دیگران به این موضوع پی ببرند مجبور میشه زن را در کابین مخفی کنه و...

پی نوشت۲: آهنگ روی وبلاگ مربوط است به تیتراژ پایانی فیلم جدایی نادر از سیمین..(همانطور که میدونیم این فیلم به غیر از تیتراژ آخر، موسیقی نداشت.)

هرگز از من مپرس

اینک داریم همانی می‌شویم که هرگز آرزو نکرده‌ایم؛ یعنی پیر. هرگز نه آرزوی پیری کرده‌ایم و نه انتظارش را کشیده‌ایم و زمانی که کوشیدیم تصوّرش کنیم، همواره به‌شکلی سطحی، کلّی و سرسری بوده. پیری هرگز نه کنج‌کاویِ ژرفی را در ما برانگیخته و نه عمیقاً علاقه‌مندمان کرده...

پیری در وجودمان به‌معنای پایانِ شگفتی خواهد بود. نه‌تنها توانِ شگفت‌زده‌شدن، بلکه قدرتِ شگفت‌زده‌کردن را نیز از دست خواهیم داد. پس از آن‌که عمری را به تعجّب‌کردن از همه‌چیز گذراندیم، دیگر هیچ‌چیز متعجّب‌مان نخواهد کرد هم به این دلیل که کارها و حرف‌های عجیب‌مان را قبلاً دیده‌اند و هم به این خاطر که دیگر به‌سوی‌مان نگاه نخواهند کرد.

   ناتوانی در شگفت‌زده‌شدن و علم به شگفتی‌نیافریدن، ما را اندک‌اندک در عالمِ ملال فرو خواهد برد. آدمِ پیر ملول می‌شود و ملال‌آور است. ملال، ملال می‌آورد. ملال پخش می‌شود، عینِ ماهیِ مرکّب که جوهر پخش می‌کند و به‌این‌ترتیب همه با هم، و با ماهیِ مرکّب و با جوهر یکی می‌شویم. دریای اطراف‌مان سیاه خواهد شد و سیاهی، خودمان خواهیم بود. بله، همین خودمان که عمری را به انزجار از رنگِ سیاهِ ملال و پناه‌گرفتن از آن گذرانده‌ایم. یکی از چیزهایی که هنوز شگفت‌زده‌مان می‌کند، همین بی‌تفاوتیِ ذاتی‌مان نسبت به قرارگرفتن در چنین وضعیتِ امروز جامعه ست. این بی‌تفاوتی ناشی از آن است که اندک‌اندک در سکونِ سنگ فرو می‌رویم..

برگرفته از کتاب هرگز از من مپرس نوشته ناتالیا گینزبورگ وترجمه آنتونیا شرکا/پائیز۸۹

                                                پرونده:Saraband.jpg

پی نوشت:هفته ی گذشته مجالی پیدا شد تا آرشیو وبلاگم رو مربوط به سالهای گذشته رو باز خوانی کنم.و باز هم همان حس نوستالژیک همیشگی تمام وجودم رو احاطه کرد..خیلی غم انگیز بود که  حدودن ۸۰ درصد وبلاگها یا فیلتر شده بودند و یا دست از کار کشیده بودند و دلمان به آن بیست درصدی خوش است که میخونمشون.حالا که بیاد اون موقع می افتم چه خاطرات شیرینی در ذهنم نقش می بنده..با چه شور و حرارتی مطلب مینوشتیم وبه هم سر میزدیم ..اما حالا.. واقعا مث یه رویا میمونه..واقعا..افسوس.

پی نوشت۲: این یکی دو روز تعطیلی تونستم چندتا فیلم ببینم.سر در ابرها ساخته جان دویگان با بازی شارلیز ترون و پنه لوپه کروز  که شاهکار بود و پاریس آرام  رو حکایت میکنه  که با جنگ جهانی دستخوش تحول میشه و عشق دختری اشراف زاده به پسری دانشجو و رابطه با او که به جدایی منجر میشه. شایدم بشه  تاوان جفای معشوقه رو براش اسم گذاری کرد..و همچنین فیلم جین شایسته یه درام لباسی فوق العاده درباره عشق دختر نویسنده ی روستایی در انگلیس به یه پسر شهری..ضمنن عکس بالا مربوط است به فیلمی دلنشین به نام ساراباند ساخته اینگمار برگمن.

                                        

اسب دو پا

می‌گویند ملت‌ها، مثل آدم‌ها، هر کدام خصلتی دارند. ملت ایران با آن که ظاهر مدرنی دارد و با پول نفت ابزار زندگی مدرن را هم فراهم کرده، اما عقلش سنتی است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد.حداقل می‌شود گفت ایرانی در جزییات مدرن شده و در کلیات هنوز سنتی است. اما روزی تغییر سرنوشت را هم یاد می‌گیرد.

سمیرا فیلمی ساخته است به نام (اسب دو پا). قصه بچه‌ای است که دلش برای یک بچه فلجی می‌سوزد و آن بچه بی ‌پا را بر دوشش سوار می‌کند و هر روز به مدرسه می‌برد. بعد از مدتی، آن بچه‌ای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمی‌آید و باورش می‌شود که اسب‌سواری حق اوست. و آن کس هم که سواری می‌دهد، با آن که سختی و ذلت می‌کشد، اما کم کم به این وضعیت عادت می‌کند و باور می‌کند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست. و چاره‌ای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب می‌شود.

در معادله ای که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواری می دهیم هردو مقصریم.. 

پی نوشت:این متن از محسن مخملباف است که سه سال قبل هم البته به صورت کامل در وبلاگم اون رو گذاشته بودم..خیلی گشتم عکسی از فیلم اسب دوپا(سمیرا مخملباف) بذارم اما متاسفانه همه فیلتر بودن که میدونستم.

پی نوشت۲:این روزها احساس همدردانه و همذات پنداری بیشتری نسبت به حاج کاظمه آژانس شیشه ای دارم..مخصوصن اونجایی که بهش میگن دهه ت تموم شده و گذشته مربی.. شاید دهه ی ماهم گذشته باشه.

پی نوشت۳:تازگی فیلمی محصول کشور کره دیدم به نام در حال و هوای عشق.ساخته بی نظیر ونگ کار وای. فوق العاده بود داستانش و محشر بود موسیقیش..