در یادداشت های گذشته ام که در رویارویی با وقایع زندگی شخصی،فیلم ها و حتی و مواجهه با آدمها به شدت از این که چیزی برخلاف تصوراتم از آب دربیاید و غافلگیرم کند و حتی این تفاوتش با احتمالات ذهنی من به حدی باشد که دیدن و شناختن اصلش سیلی محکمی به صورت و روانم بکوبد به شدت استقبال می کنم .هر روز و هروز در جدال با گرفتار نشدن در روزمرگی دست و پا میزنیم و منم خود را شبیه گلادیاتوری می بینم که هر لحظه وجودم را تسخیر کند. البته میتوانم بمانند کسانی باشم که یقه کاپشن را بالا داده و کلاه بی خیالی سر بگذارم و خود را بی خبر از دنیا بدانم اما هرگز نخواستم  و نمی دانم چرا وجدانم این اجازه را به من نمی دهد. شاید اتفاقات این مدت کمی از روزمرگی های همیشگی را بکاهد.اتفاقاتی دورو برم که شاید مهمترینش برایم جشنواره فیلم فجر و فیلمهای آن و انتظار برای انتخاب فیلم فرهادی در مراسم اسکار و رویدادهای دنیای پیرامونم  از سکه و دلار گرفته تا تحریم و تحقیر و توهین و... اما شاید خجسته ترینش برایم جشنواره و حواشی آن باشد که البته روز به روز رنگ فستیوال بودنش رو داره از دست میده.ایجاد ممیزی سختگیرانه برای فیلم ها،شرکت کردن فیلمهای خارجی کمتر نسبت یه سنوات گذشته در بخش بین الملل و.. از اتفاقاتی است که میشه اون رو به کام جشنواره دوستان تلخ کند واز اتفاقات شاید شیرینش حداقل برای من حضور فیلم هایی از سامان مقدم(یک اتفاق ساده) برف روی کاج ها(پیمان معادی) نارنجی پوش (مهرجویی) پل چوبی(کرم پور) خرس(معصومی)و فیلم مانی حقیقی که انتظار دیدنشان را میکشم.البته باز هم مانندهمیشه امیدوارم و امیدوار و این امیدواری رو می خوام به دوستانی که این یادداشتم رو می خونن منتقل کنم که احساس بی حوصلگی و کلافگی دست از سرشون برنمیداره.آرزوی من این است که حداقل با توکل به خدا و(صبر) کمی از آلامشان کاسته شود و بقول  نامجو شاید که آینده از آن ما..