آرایش غلیظ



پی نوشت: متن بالا از کتاب سفر کسرا ست نوشته جعفر مدرس صادقی انتشارات نیلوفر بهار ۱۳۷۰
پی نوشت۲: عکسها مربوط اند به فیلم های امسال جشنواره فجر، اولی فیلم برف ساخته ی مهدی رحمانی بابازی رویا تیموریان و عکس دوم فیلم ارسال آگهی تسلیت ساخته ابراهیم ابراهیمیان با بازی صابر ابر و نازنین فراهانی و نیز عکس آخر فیلم آرایش غلیظ ساخته حمید نعمت اله بابازی حامد بهداد و طناز طباطبایی ست. این فیلمها تازه مراحل پایانی رو طی کرده و به دبیرخانه جشنواره تحویل داده شدن و از سال آینده به نوبت در سینماها اکران داده خواهند شد.(البته معرفی آنچه که من از فیلمهای جشنواره امسال را میپسندم رو به نوبت شرح خواهم داد).
پی نوشت۳: این روزها علاقه ی بیشتری به گوش دادن رادیو دارم.و بیشتر هم گوش میدم.از ارثی بودن این که شکی درش نیست اما از رادیو بغیر از مزایاش که سالها پیش در دانشگاه به ما یاد دادن، یه خاصیت دلپذیر برام داره که گاهن منو به فکرکردن بیشتر وادار میکنه. البته نه همه ی برنامه هاش و گوینده هاش..
پی نوشت۴: هفته ی گذشته مراسم جایزه گلدون گلوب در لس آنجلس به مانند هر سال با نظم و شکوهی باورنکردنی برگزار شد.چندشب پیش جشنواره تجلیل از تولیدات چندسال اخیر سیما موسوم به جشنواره جام جم هم در سالن اجتماعات صداوسیما برگزار شد و توفیقی اجباری به من دست داد که بیننده این مراسم هم باشم. خدائیش نمیخوام مقایسه کنم اما نظم و انضباطی که در مراسم بود برام خیلی مضحک بود.بطوری که مثلن وسط مراسم یه باره اون باکس پروژکتور بصورت عمودی سقوط میکنه و باعث میشه برق قطع شه و فوری پرده رو میکشن و... و سخنرانی های بی مورد وچندساعته روسای سازمان صداوسیما تا پاسی از شب که اصلن نیازی بهش نیس و همچنین نوع مدیریت جایگاه بانوان در سالن که اون گوشه باشه و کمتر دوربین های تلویزیون اونا رو نشون بده(باتوجه به پخش زنده) و... حتی من از پوشش بازیگران مرد هم در این مراسم و مراسمات بزرگتر مث جشنواره فجر هم انتقاد دارم.بطوریکه در مراسمات هنری بزرگ در دنیا مث جشنواره های اسکار و گلدن گلوب و کن و...بازیگران مرد خودشون رو ملزم میکنن به پوشیدن کت و شلوار مشکی و پاپیون یا کراوات و خیلی رسمی و شیک در این مراسمات حاضر میشن و عکس میندازن و رو فرش قرمز میرن و مصاحبه و... اما متاسفانه هنرمندان ما با کاپشن و گرمکن و تیپ اسپرت و کفش ورزشی و تی شرت و... فکرنکنم خیلی برازنده باشه.(البه این نظر منه).
پی نوشت ۵: در اینجا از کسانی یاد خواهم کرد که این چند روزه باعث شدن دوستشون داشته باشم: آرمین تبریزی(خلبان جوان ایرانی که در امریکا تونست هواپیمای سانحه دیده رو سالم میون یکی از بزرگراههای برفی ایالت آلاسکا به زمین بنشونه و تحسین همگان رو در پی داشت - جک استراو - علی مطهری - اعظم السادات حسینی(عضو جوان شورای شهر بهشهر که به خاطر حجابش و عضویت در فیس بوک از کارش عزل میشه) - محمدعلی محمدیان (معلم دلسوز مریوانی که برای همدردی با دانش آموز سرطانیش او هم موهای سرش رو تراشید تا محصلش احساس خجالت نکنه) - و ساناز نظامی، ایرانی مقیم آمریکا که بعد از مرگ مغزیش که ناشی از کتک کاری شوهرش بوده، هفت عضو از بدنش رو به هفت نفر پیوند میزنن و اینکارش باعث شده که در ایالت میشیگان یه قبرستان برا مسلمانان احداث بشه و ساناز اولین مسلمان این قبرستان بود.(خیلی دردناک بود خواندن این ماجرا برام).
پی نوشت ۶:چند دیالوگ ماندگار:
باباتو می شناختم! قدیما با آفتابه عرق میخورد، حالا " ضای " والضالین نمازشو قد اتوبانِ قم میکشه!
داریوش ارجمند در فیلم رئیس ساخته مسعود کیمیایی
زنا زود پیر میشن، میدونی چرا؟ چون عروسک بازی شونم جدیه، رو عمرشون حساب میشه. از دو سالگی مادرن. بعد مادر برادرشون میشن. بعد مادر شوهرشون میشن. باباشون که پا به سن میذاره ازشون پرستاری یه مادرو میخواد. گاهی وقتا حتی مادر مادرشونم میشن. من شوهر نکردم. ولی مادر مادرم بودم، مادر پدرم بودم، مادر برادرم بودم، تازه به همه اینا بچههای به دنیا نیاورده رو هم اضافه کن، مادر اونا هم بودم.
آذر(خزر معصومی) در فیلم باغهای کندلوس.
ناخدا خورشيد؟ همون كه يه دست نداره؟!
نه! همون كه يه دست داره!
(ناخدا خورشيد ساخته ناصر تقوايي)



قرار نیست طوری زندگی کنم که دنیا دوست دارد وقرار نیست دنیا هم طوری بچرخد که من دوست دارم.