آرایش غلیظ

خورشید از پشت ابر درآمد. از پله‌های سنگی لب آب که بالا می‌رفت، انگار که این پارک آفتابی و روشن را برای اولین‌بار می‌دید. حالا عکس‌گرفتن کیف داشت ـ حالا که هیچ‌چی پول نداشت. سر عکاسها شلوغتر شده بود. حالا اگر عکس می‌گرفت، پشت به پل معلق، تمام پل توی عکس پیدا بود. همه‌چی به‌روشنی پیدا بود ـ درختهای آن‌طرف رود، خانه، پرنده‌های روی آب، قایقهایی که از زیر پل می‌گذشتند، ماشینهایی که از روی پل می‌گذشتند. سربازها، پشت به پل معلق، عکس دسته‌جمعی می‌گرفتند. حالا عکس‌گرفتن کیف داشت ـ حالا که هیچ‌چی پول نداشت. حالا وجود نداشت. نه کسرا بود، نه یوسف. هیچ‌کس نبود. عکس توی جیبش را پاره کرد و انداخت توی سطل آشغال. عکس تکی دیگر نباید می‌گرفت. عکس دسته‌جمعی باید می‌گرفت. از سربازهایی که عکس فوری دسته‌جمعی می‌گرفتند خواهش کرد بگذارند گوشه‌ی عکسشان بایستد. آن‌قدر سرحال بودند که قبول کردند. پشت‌سرشان تصویر پل معلق واضح و مشخص بود. همه توی عکس می‌خندیدند و بیرون عکس می‌خندیدند و محض خنده بازهم با او عکس گرفتند. همه‌چی زیر نور خورشید برق می‌زد، جان تازه می‌گرفت..

پی نوشت: متن بالا از کتاب سفر کسرا ست نوشته جعفر مدرس صادقی انتشارات نیلوفر بهار ۱۳۷۰

پی نوشت۲: عکسها مربوط اند به فیلم های امسال جشنواره فجر، اولی فیلم برف ساخته ی مهدی رحمانی بابازی رویا تیموریان و عکس دوم فیلم ارسال آگهی تسلیت ساخته ابراهیم ابراهیمیان با بازی صابر ابر و نازنین فراهانی و نیز عکس آخر فیلم آرایش غلیظ ساخته حمید نعمت اله بابازی حامد بهداد و طناز طباطبایی ست. این فیلمها تازه مراحل پایانی رو طی کرده و به دبیرخانه جشنواره تحویل داده شدن و از سال آینده به نوبت در سینماها اکران داده خواهند شد.(البته معرفی آنچه که من از فیلمهای جشنواره امسال را میپسندم رو به نوبت شرح خواهم داد).

پی نوشت۳: این روزها علاقه ی بیشتری به گوش دادن رادیو دارم.و بیشتر هم گوش میدم.از ارثی بودن این که شکی درش نیست اما از رادیو بغیر از مزایاش که سالها پیش در دانشگاه به ما یاد دادن، یه خاصیت دلپذیر برام داره که گاهن منو به فکرکردن بیشتر وادار میکنه. البته نه همه ی برنامه هاش و گوینده هاش..

پی نوشت۴: هفته ی گذشته مراسم جایزه گلدون گلوب در لس آنجلس به مانند هر سال با نظم و شکوهی باورنکردنی برگزار شد.چندشب پیش جشنواره تجلیل از تولیدات چندسال اخیر سیما موسوم به جشنواره جام جم هم در سالن اجتماعات صداوسیما برگزار شد و توفیقی اجباری به من دست داد که بیننده این مراسم هم باشم. خدائیش نمیخوام مقایسه کنم اما نظم و انضباطی که در مراسم بود برام خیلی مضحک بود.بطوری که مثلن وسط مراسم یه باره اون باکس پروژکتور بصورت عمودی سقوط میکنه و باعث میشه برق قطع شه و فوری پرده رو میکشن و... و سخنرانی های بی مورد وچندساعته روسای سازمان صداوسیما تا پاسی از شب که اصلن نیازی بهش نیس و همچنین نوع مدیریت جایگاه بانوان در سالن که اون گوشه باشه و کمتر دوربین های تلویزیون اونا رو نشون بده(باتوجه به پخش زنده) و... حتی من از پوشش بازیگران مرد هم در این مراسم و مراسمات بزرگتر مث جشنواره فجر هم انتقاد دارم.بطوریکه در مراسمات هنری بزرگ در دنیا مث جشنواره های اسکار و گلدن گلوب و کن و...بازیگران مرد خودشون رو ملزم میکنن به پوشیدن کت و شلوار مشکی و پاپیون یا کراوات و خیلی رسمی و شیک در این مراسمات حاضر میشن و عکس میندازن و رو فرش قرمز میرن و مصاحبه و... اما متاسفانه هنرمندان ما با کاپشن و گرمکن و تیپ اسپرت و کفش ورزشی و تی شرت و... فکرنکنم خیلی برازنده باشه.(البه این نظر منه).

پی نوشت ۵: در اینجا از کسانی یاد خواهم کرد که این چند روزه باعث شدن دوستشون داشته باشم: آرمین تبریزی(خلبان جوان ایرانی که در امریکا تونست هواپیمای سانحه دیده رو سالم میون یکی از بزرگراههای برفی ایالت آلاسکا به زمین بنشونه و تحسین همگان رو در پی داشت - جک استراو - علی مطهری - اعظم السادات حسینی(عضو جوان شورای شهر بهشهر که به خاطر حجابش و عضویت در فیس بوک از کارش عزل میشه) - محمدعلی محمدیان (معلم دلسوز مریوانی که برای همدردی با دانش آموز سرطانیش او هم موهای سرش رو تراشید تا محصلش احساس خجالت نکنه) - و ساناز نظامی، ایرانی مقیم آمریکا که بعد از مرگ مغزیش که ناشی از کتک کاری شوهرش بوده، هفت عضو از بدنش رو به هفت نفر پیوند میزنن و اینکارش باعث شده که در ایالت میشیگان یه قبرستان برا مسلمانان احداث بشه و ساناز اولین مسلمان این قبرستان بود.(خیلی دردناک بود خواندن این ماجرا برام).

پی نوشت ۶:چند دیالوگ ماندگار:

باباتو  می شناختم! قدیما با آفتابه عرق میخورد، حالا " ضای " والضالین نمازشو قد اتوبانِ قم میکشه!
داریوش ارجمند در فیلم رئیس ساخته مسعود کیمیایی

زنا زود پیر می‌شن، می‌دونی چرا؟ چون عروسک بازی شونم جدیه، رو عمرشون حساب می‌شه. از دو سالگی مادرن. بعد مادر برادرشون میشن. بعد مادر شوهرشون میشن. باباشون که پا به سن می‌ذاره ازشون پرستاری یه مادرو می‌خواد. گاهی وقتا حتی مادر مادرشونم میشن. من شوهر نکردم. ولی مادر مادرم بودم، مادر پدرم بودم، مادر برادرم بودم، تازه به همه اینا بچه‌های به دنیا نیاورده رو هم اضافه کن، مادر اونا هم بودم.
آذر(خزر معصومی) در فیلم باغهای کندلوس.

ناخدا خورشيد؟ همون كه يه دست نداره؟!
نه! همون كه يه دست داره!
(ناخدا خورشيد ساخته ناصر تقوايي)

پوست شیر

به من نگو که اصلن شعر را نباید فهمید و لازم نیست بفهی. با من بحث نکن، حرفهای قلمبه‌سلمبه از این و آن نقل نکن لطفن، کلمات قصار به رخ من نکش. شعرهای تو همیشه زیرنویس لازم داشت، اطلاعات عمومی می‌خواست، پر از ایما و اشاره و سمبل و استعاره بود. تو حالا به جای همه‌ی آن حرفهای پیچیده‌ای که می‌زدی، از زنی که دوست داری حرف می‌زنی و به او می‌گویی دیگه دنبال تو نمی‌گردم، دیگه در انتظار تو نیستم، دیگه برای تو نمی‌میرم، اصلن یادم رفته است که یک زمانی عاشق تو بوده‌ام، چون که دیگه پیر شده‌ام، چون که دیگه هیچ آرزویی ندارم‌ ـــ به او می‌گویی تو همان دختری هستی که خیلی وقت بود له‌له می‌زدم که بیایی پیش من و هرگز نیامدی و تو همان دختری هستی که سالها پیش همبازی من بود و از سُرسُره افتاد و مُرد. می‌گویی یادم نیست که این سیگار را کِی روشن کرده‌ام (راستی، تو هیچ‌وقت سیگار هم می‌کشیدی؟)، یادم نیست چرا اینجا نشسته‌ام، یادم نیست منتظر کسی بوده‌ام یا فقط دارم جماعتی را که از جلوی من رد می‌شوند تماشا می‌کنم، و هیچ نمی‌دانم چرا هر بچه‌ای که از کنار من رد می‌شود سرش را برمی‌گرداند و به من نگاه می‌کند و می‌خندد. فقط بچه‌ها . می‌گویی تو از کتاب مقدس بزرگتری، از منطق‌الطیر بزرگتری، از اوپانیشادها بزرگتری، از غزل غزل‌های سلیمان بزرگتری، از افسانه‌ی گیلگمش بزرگتری، و تازه آخر سر معلوم می‌شود که اینها را به آن زنی که دوست داری نمی‌گویی، به دفترچه‌ی خاطراتی می‌گویی که هر شب می‌نویسی . و همین‌ طور بگیر و برو تا آخر. دیگه وارد جزئیات نمی‌شم. یک اتفاقی برای تو افتاده است، جیم. نمی‌گم چه اتفاقی. و اصلن لازم نیست توضیح بدی. اما یک اتفاقی برای تو افتاده است، جیم عزیزم.

پی نوشت: متن بالا از کتاب توپ شبانه ست نوشته جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز تابستان۸۸

پی نوشت۲: عکسها اولی و آخری که نیازی به توضیح ندارن. عکس دوم فیلم جدید فریدون جیرانی با نام خواب زده ها ست. راجع به تایتانیک اینو بگم که نسخه  جدید سه بعدی ش اومده و بی نظیره اگه تونستید حتمن ببینید.تصاویر تری دی حس نوستالژیک-رویایی به آدم میده مخصوصن من موسقیشو دوست دارم اون فلوت دیوانه کننده..

پی نوشت۳:امسال فیلمهای جشنواره فجر حال و هوای دیگه ای داره و تقریبن از تمام فیلمسازها اثر پذیرفته شده. خیلی دوست دارم ببینم این فیلمها رو و دست آخر اینکه سیمرغ رو شونه های کیا میشینه.(تو پست های بعدی م بیشتر راجع به فیلم های جشنواره فجر و عکساش خواهم گفت).

پی نوشت۴: یا ما خیلی داره بهمون خوش میگذره یا کلن اینجوریه که بنظرم خیلی سال داره زود تموم میشه. باورم نمیشه فردا پانزدهم دیماهه. چقدر زود تموم میشه و با یه چشم بهم زدم سریع به آخر سال میرسیم و دوباره جنب و جوش مردم برا خرید و قصه پسته بخریم یا نخریم و ...

 پی نوشت۵: آخرش نفهمیدیم که این توافق ژنو بالاخره کی میخواد اثراتش رو تو جامعه بزاره.درسته که فضای کشور نسبت به سالهای قبل از نظر افکار عمومی عوض شده و فضای جدیدیست اما مردم اونی رو باور دارن که هرروز میبینن و فعلن تغییری حداقل به لحاظ اقتصادی مشاهده نشده.شایدم من عجولم..

پی نوشت۶: دوستانی که باعث شدن این یکی دوهفته دوستشون داشته باشم: استاد حسین یوسف زمانی(خالق کاست بوی باران) - فروغ فرخزاد - آدل(خواننده بریتانیایی) - معین(بخاطر موزیک ویدئوی جدیدش که شاهکار بود و شکل و شمایل تازه ش) - بابک زنجانی- بچه های محیط زیست که دارن شبانه روز کار میکنن تا جلوی خودکشی خودجوش پلنگ ها رو تو مناطق مختلف کشور بگیرن - و همه ی جوونایی که بعد محرم و صفر که گذشت میخوان برن سر خونه زندگیشون، چه با مراسمات آنچنانی و چه ساده و بی تکلف.

 پی نوشت۷:

قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر

اون ور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
اون ور روزای تاریک
پشت اين شبای روشن

ادامه نوشته