درباره ی عشق
شرطِ عاشقی این نیست که تو، حتمن دیگری را بهاندازهی خودت، یا حتّا بیشتر، دوست داشته باشی. اینگونه عشقها، البته، بسیار ارزشمند است، امّا هروقت خوشبختیِ تو تحتِ تأثیرِ خوشبختیِ دیگری قرار بگیرد، حدّی از عشق در میانه حاضر است (البته جهتِ این تأثیرپذیری باید یکسان باشد). هر اتّفاقِ خوب و بدی که برای او پیش بیاید، (تا حدّی) برای تو هم پیش آمده است. محبوبهای تو در داخلِ مرزهای وجودِ تو هستند، خوشبختیِ آنها خوشبختیِ توست.
عاشقبودن، یا شیفتگی، حالِ بسیار پُرتبوتابیست که نشانههای آشکاری دارد: تقریباً همیشه به او فکر میکنی؛ مرتّب میخواهید با هم در تماس باشید و وقتِ خود را با هم بگذرانید؛ وقتی او را میبینی هیجانزده میشوی؛ بیخواب میشوی؛ برای بیانِ احساساتت برایش شعر میگویی؛ به او هدیه میدهی، یا به هر طریقی که برایش خوشآیند باشد، به او ابرازِ احساسات میکنی؛ در عمقِ چشمانِ هم خیره میشوید؛ در زیرِ نورِ شمع با هم شام میخورید؛ دوریِ کوتاهمدّتش برایت بسیار طولانیست؛ وقتی که کارها و حرکاتش را بهیاد میآوری ابلهانه لبخند میزنی؛ نقاطِ ضعفِ کوچکش را دوست داری؛ از اینکه سرانجام همدیگر را یافتهاید سرشار از شادی و لذّت میشوید و همه را ملیح و دلنشین مییابی، و فکر میکنی که همه باید خوشبختیِ تو را احساس کنند...
از کتابِ دربارهی عشق، نوشته رابرت نوزیک ترجمهی آرش نراقی، نشرِ نی، هزاروسیصد و نود


پی نوشت: این روزها زیاد حوصله وب و وبگردی رو ندارم. اما مطمئنن این حس عوض خواهد شد. راجع به دوعکس بالا باید بگم که موفق شدم به تازگی این دو فیلم رو ببینم.فیلمهای دلنشین و زیبایی بودند..داستان اولی(هیروشیما عشق من ساخته آلن رنه) در مورد اینه که بازیگری فرانسوی برای بازی در فیلمی وارد ژاپن می شه و با آرشیتکتی ژاپنی برای دو روز رابطه پیدا میکنه.رنجی که زن بابت کشته شدگان هیروشیما حس میکنه اون رو به یاد گذشته خودش میندازه. چون در خلال جنگ جهانی زن به سربازی آلمانی دلباخته بود و.... و عکس دوم مربوط است به فیلم کنتسی از هنگ کنگ آخرین ساخته چارلی چاپلین با بازی سوفیا لورن و مارلون براندو در رابطه باسفیر آمریکاست(مارلون براندو) که برای انجام کاری به هنگ کنگ میره. او در حین بازدید از هنگ کنگ در طی یک مراسم با چند تا کنتس آشنای میشه. بعد از اتمام ماموریتش در هنگ کنگ وی عازم آمریکا میشه که یکی از کنتس ها (سوفیا لورن) دزدکی در کابین او قایم می شود و میخواد هر طور که شده است خودش رو به آمریکا برسونه. سفیر هم که غافل گیر شده و نمی خواد دیگران به این موضوع پی ببرند مجبور میشه زن را در کابین مخفی کنه و...
پی نوشت۲: آهنگ روی وبلاگ مربوط است به تیتراژ پایانی فیلم جدایی نادر از سیمین..(همانطور که میدونیم این فیلم به غیر از تیتراژ آخر، موسیقی نداشت.)
قرار نیست طوری زندگی کنم که دنیا دوست دارد وقرار نیست دنیا هم طوری بچرخد که من دوست دارم.