اسب دو پا
میگویند ملتها، مثل آدمها، هر کدام خصلتی دارند. ملت ایران با آن که ظاهر مدرنی دارد و با پول نفت ابزار زندگی مدرن را هم فراهم کرده، اما عقلش سنتی است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد.حداقل میشود گفت ایرانی در جزییات مدرن شده و در کلیات هنوز سنتی است. اما روزی تغییر سرنوشت را هم یاد میگیرد.
سمیرا فیلمی ساخته است به نام (اسب دو پا). قصه بچهای است که دلش برای یک بچه فلجی میسوزد و آن بچه بی پا را بر دوشش سوار میکند و هر روز به مدرسه میبرد. بعد از مدتی، آن بچهای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمیآید و باورش میشود که اسبسواری حق اوست. و آن کس هم که سواری میدهد، با آن که سختی و ذلت میکشد، اما کم کم به این وضعیت عادت میکند و باور میکند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست. و چارهای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب میشود.
در معادله ای که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواری می دهیم هردو مقصریم..

پی نوشت:این متن از محسن مخملباف است که سه سال قبل هم البته به صورت کامل در وبلاگم اون رو گذاشته بودم..خیلی گشتم عکسی از فیلم اسب دوپا(سمیرا مخملباف) بذارم اما متاسفانه همه فیلتر بودن که میدونستم.
پی نوشت۲:این روزها احساس همدردانه و همذات پنداری بیشتری نسبت به حاج کاظمه آژانس شیشه ای دارم..مخصوصن اونجایی که بهش میگن دهه ت تموم شده و گذشته مربی.. شاید دهه ی ماهم گذشته باشه.
پی نوشت۳:تازگی فیلمی محصول کشور کره دیدم به نام در حال و هوای عشق.ساخته بی نظیر ونگ کار وای. فوق العاده بود داستانش و محشر بود موسیقیش..

قرار نیست طوری زندگی کنم که دنیا دوست دارد وقرار نیست دنیا هم طوری بچرخد که من دوست دارم.