کاش می رفتم به زمان حلاج و در دادگاه او حاضر می شدم در مسجد با او می شدم و در کوچه های بغداد با او سرگردان بودم

کاش می رفتم به زمان حافظ و در کوچه های شیراز و در کنار آب رکناباد حافظ برایم شعرها می خواند

کاش می رفتم به زمان سعدی باز هم در کوچه های شیراز این بار شبها در کنار سعدی درگلستان و بوستان قدم می زدیم

کاش می رفتم به زمان مولانا با هم از بلخ می گریختیم و به شام به مدرسه می رفتیم و درس می خواندیم و بعد سر از قونیه در میاوردیم

کاش می رفتم به زمان عطار در بازار نیشابور جلوی دکان عطار می نشتیم و او از سیمرغ و منطق پرواز برایم می گفت

کاش می رفتم به زمان ابن سینا در همدان برایم فلسفه ارسطو می گفت بیمار می شدم و مرا مداوا می کرد

کاش می رفتم به زمان خواجه عبدا... انصاری تا برایم مناجات می خواند

کاش می رفتم به زمان دانته تا برایم در کافه های  قدیمی رم کمدی الهی بسراید

کاش می رفتم به زمان فردوسی تا در اعیان او در طوس و در کنار جوانان دلیر باژ برایمان شاهنامه بخواند و شب گذرانی کنیم

کاش می رفتم به زمان چخوف در کوچه های مسکو قدم می زدیم و رمانهایش را می خواندیم

کاش می رفتم به زمان محمد دعوت او را در کوچه های مکه از زبان یاسر می شنیدم و به او ایمان می آوردم نیمه های شبی با او به حرا می رفتم و می دیدم چه خبرهاست

کاش می رفتم به زمان نوح و با کشتی او نجات می یافتم

کاش می رفتم به زمان آدم و در کنار هابیل می بودم تا قابیل او را نکشد

کاش می رفتم به زمان موسی و با پیروانش از نیل می گذشتیم

کاش می رفتم به زمان عیسی و در رساندن فرمان صلح به جای جای دنیا با او همنوا می شدم

کاش می رفتم به زمان کوروش و کمبوجیه و ساخت تمدن ایرانی را به چشم می دیدم

کاش می رفتم به زمان علی و آنروزی را که خلیفه تعیین شد با او بودم و در مسجد با او به نماز بر می خاستم و راز 25 سال تنهایی و صحبتش با چاه و نخلستان را می فهمیدم

کاش می رفتم به زمان حسین با او به مکه می رفتیم و از آنجا به کربلا و شب سخنرانی او را گوش می کردم و روز می جنگیدم و شهید می شدم.

کاش می رفتم به زمان سهراب و جلال و در محفل های آنها حضور داشتم و با اخوان و فروغ آشنا می شدم و دمخور

کاش می رفتم به زمان دکتر حسابی در دانشگاه شاگردش می شدم و کمکش می کردم برای توسعه نظریاتش

کاش  ...

پی نوشت: کاش خودم میتوانستم دوران زندگیم را انتخاب کنم.مطمئنن و قطعن این دورانی که در او هستیم نخواهد بود.فکرنکنم در هیج جای تاریخ، ایران و ایرانی تا این حد مورد فشار و تهدید و تحقیر قرار گرفته باشه!. دوستی میگفت خوردیم به بد دورانی، بد.

پی نوشت۲:چند شب پیش فیلمی سه و نیم ساعته و مربوط به۴۰سال پیش به نام زیردریایی دیدم شاهکار ولفگان پترسون فیلمساز آلمانی. و دیدم که چطور افراد زیردریایی در عمق ۲۱۰متری اقیانوس وقتی که از جانب انگلیسی ها مورد حمله قرار گرفتند و به یه تپه شنی برخورد کردند و با توجه به کمبود اکسیژن و نشت آب به داخل زیر دریایی چطور کاپیتان به افرادش امیدواری میداد و لحظه ای از ناامیدی نگفت..او ملوانانش رو به امیدواری تشویق میکرد.عده ای رو به رحمت و بخشندگی خدا و عده ای رو به دختران و آبجوهای بندر لارشیل که انتظارشان را میکشند امیدوار میکرد..