سلام.مدتیه فیلمی از رضا میرکریمی با عنوان(یه حبه قند) داره اکران میشه که قصه ای کاملا سنتی و ایرانی داره که میشه گفت اثری ماندگار درکارنامه این فیلمسازه .فیلمی که کارگردانان سینما از جمله مجید مجیدی و کمال تبریزی از آن به عنوان فیلمی فاخر و دیدنی نام بردند و تمجید کردند.حتی بهروز افخمی هم گفته این فیلم رو با توجه به شرایطش حتما باید در سینما ببینید و مدعی شده که پیش از این فیلم فقط برای قیصر و گوزنها به سینما رفته. جدای از این همه تعریف ها که انصافا هم درست بوده این فیلم  با کمترین تبلیغات چه از نوع تلویزیونی و چه بیلبورد و... در حال اکرانه و خوب داره فروش میکنه.در این روزها همانطور که در اول صحبتم گفتم سینماگران زیادی در تعریف از این فیلم نوشتند که یکی از اونها ابراهیم حاتمی کیا ست که در توصیف خوبیهای فیلم و کارگردانش متنی رو نوشته و متاسفانه در جایی این فیلم و فیلمسازش رو با کارگردان فیلم جدایی نادر ازسیمین(اصغرفرهادی) مقایسه کرده و به نوعی از شخصیت و فیلمسازی اصغر فرهادی انتقاد نسبتا تندی داشته. بعدش در جواب این متن حسین معززی نیا سردبیر و منتقد مجله ۲۴سینمایی و زهرا مشتاق منتقد هم به طرفداری از فرهادی دست به قلم شده و یادداشتی رو نوشتن که من گزیده ای از هر دو رو میزارم که بخونید.قضاوت با شما.ولی هرچه که هست بنظر من سینما باید عرصه مهرومحبت و دوستی باشه نه جای شاخ و شانه کشیدن برای هم.هردوی این فیلمسازان از معتبرترین کارگردانان این ملک اند وشایسته نیست که اینجور بشه.تعجب میکنم تا اونجایی که من یادمه با هم دوست بودن این دو. حتی فیلم (ارتفاع پست)رو با هم نوشتند.به هر حال امیدوارم که فضای سینمای ترک خورده ما روی ناخوشی رو به خودش نبینه..

متن کوتاهی که ابراهیم حاتمی‌کیا در تمجید از «یه حبه قند»، جدیدترین ساخته رضا میرکریمی نوشت:
 «یا لطیف
 خیر ببینی آقا سیدرضای میرکریمی. کام‌ات شیرین. اگر این حَبّه قندت نبود، یادمان می‌رفت کجایی هستیم و با کامِ تلخ در صفِ سفارتِ خرس‌نشان ایستاده بودیم تا از سرزمین همیشه آفتاب‌مان به جبرِ همکار تلخ‌مزاج، همه مهر دروغ بر پیشانی، متقاضی پناه به سرزمین همیشه ابری بگیریم.
خیر ببینی برادر. تو با حَبّه قندی کام دودگرفته‌مان را شستی و به یادمان آوردی که ایرانی هستیم. نامی داریم و نشانی. ادبی داریم و آدابی، که به وقت شادمانی بدانیم چه باید کنیم و به وقت عزا چه باید باشیم.
سیّد عزیز، متوقع نباش که با این حَبّه قندت قادر به شیرین کردن کامِ جفامسلکان باشی. این تلخی به بلندای نسلِ این نهضت همچنان ادامه‌دار است، ولی بدان، این بارانِ سیاهِ جفایِ غریبه‌هایِ دوست‌نما، پایانی دارد. تو حوصله کن و مباد که شکایت به غریبه بری. تو شاگردِ مکتبِ فردوسی و حافظی که نه کوچیدند و نه شوقِ ترکِ سرزمین به فرزندانشان دادند. این عصر وارونگی پایانی دارد برادر!
برادرت ابراهیم حاتمی‌کیا، برگ‌ریزان یکهزار و سیصد و نود.»

حسین معززی‌نیا در یادداشتی که در واکنش به این متن منتشر کرد، در انتقاد به حرف‌های حاتمی‌کیا نوشت:
«امروز متنی به قلم ابراهیم حاتمی​کیا منتشر شده در ستایش فیلم «یه حبه قند» و نکوهش اصغر فرهادی. یا تعبیر درست‌ترش این است که بگویم متنی منتشر شده به‌منظور سرزنش اصغر فرهادی که تحسین «یه حبه قند» و رضا میرکریمی را هم در خود دارد.
این یکی از تأسف‌آورترین متن‌هایی است که در زندگی‌ام خوانده‌ام. بعد از خواندنش حالم بد شد. دلم گرفت. غمگین شدم. چون دیدم کسی که روزگاری از خالص‌ترین و صادق‌ترین آدم‌های این مملکت بوده، چنان دچار بغض و کینه نسبت به همکار فیلمسازش شده که از اولین روزهای امسال که در برنامه‌‌ای تلویزیونی حاضر شد و به اصغر فرهادی تاخت تا الان که به قول خودش فصل «برگ‌ریزان» فرا رسیده، هنوز نتوانسته بر احوالش فائق آید و کار را به جایی رسانده که پاک فراموش کرده در حالی دارد اصغر فرهادی را بابت نمایش شیوع دروغ‌گویی در جامعه‌ی ایرانی شماتت می‌کند که خودش دقیقاً و مشخصاً دارد دروغ می‌نویسد و اصغر فرهادی را متهم می‌کند به این که «در صف سفارت خرس‌نشان ایستاده تا از سرزمین همیشه آفتاب‌مان... متقاضی پناه به سرزمین همیشه ابری» شود! و او را متهم کرده که فیلم می‌سازد تا شکایت به غریبه برد و شوق ترک سرزمین به فرزندانش بدهد!

می‌شود «جدایی نادر از سیمین» را دوست نداشت، می‌شود اصغر فرهادی را دوست نداشت و می‌شود «یه حبه قند» را دوست داشت. هیچ‌کدام از اینها ایرادی ندارد. اما تأسف‌‌بار و حزن‌انگیز است که کسی را توبیخ کنیم که چرا نشان می‌دهی مردم دروغ می‌گویند و در همان لحظه خودمان دروغ بگوییم. تأسف‌بار است که وقتی فیلم‌مان مجوز نمایش نمی‌گیرد چند هفته پیاپی از وضعیت «سرزمین‌ همیشه آفتاب‌مان» شکایت کنیم و بگوییم آسمان ابری است، اما موقع حمله به اصغر فرهادی که می‌شود، ناگهان ابرها را بزنیم کنار و آفتاب را ببینیم.
تأسف‌بار است که خودمان برویم در آلمان فیلم بسازیم و نشان بدهیم که در کنار راین هم می‌شود خدا را جست و به وقتش به کسانی که اعتراض می‌کنند این بسیجی را برده‌ای در آلمان که چه بشود حمله کنیم و بگوییم شما تنگ‌نظرید، اما حالا بعد از بیست سال همکارمان را آدم خودباخته‌ای تصویر کنیم که چون یک جایزه از جشنواره همان کشور گرفته پس حتماً رفته پشت در سفارت صف ایستاده تا به آن «سرزمین ابری» پناهنده شود! و تأسف‌آور است که از خواننده یادداشت‌مان پنهان کنیم که همکارمان قبل از ساختن فیلمش چند ماه در آن «سرزمین ابری» سکونت داشت و می‌توانست با تهیه‌کننده‌ای آلمانی کار کند، اما پروژه‌اش را نیمه‌کاره رها کرد و آمد در سرزمین خودش فیلمش را ساخت. بنابراین اساساً نیازی به صف ایستادن پشت در جایی و تقاضای پناهندگی و گدایی جایزه از کسی نداشته است.
زهرا مشتاق عنوان "آقای حاتمی‌کیا؛ چرا نیش و کنایه؟"را انتخاب کرد و نوشت:

«سلام بر مردی که پایان عصر وارونگی را انتظار می​کشد . مردی که در این برگ ریزان و کام دود گرفته ، حبه​ای قند ، به یادش می​آورد اهل کجاست و کامش به خاطر اهل سرزمین آفتاب بودن شیرین می​شود !
من هم از شادمانی شما خوشحال شدم . از این که چیزی حالتان را خوب کرده. اما این نیش و کنایه​ها را و این اندازه سرریز بودن را فهم نمی​کنم .
من درباره هیچ فردی سخنی ندارم. بنای من رود کوچکی است که نرم نرم پیش آمده و اکنون به وسعت دریاست.
جریانی که زمانی با «داستان های یک شهر» پیش آمد . به «شهر زیبا» رسید . از«رقص در غبار» پرده برداشت. به «چهارشنبه سوری» رسید و ناگهان به اتفاق درخشانی چون «جدایی نادر از سیمین» رسید.
چه تلخ باشد ، چه شیرین و چه خوشمان بیاید یا نه ؛ ساختار تفکر در میان آدم های دنیا تغییراتی اساسی یافته است . وقتی نظریه انیشتین با آن اندازه از استواری ، دچار خلل ، تردید و در آستانه دگرگونی قرار می گیرد ؛ چگونه می توان حافظ و فردوسی را تنها به دلیل ماندن و کوچ نکردن ستود و ستایش کرد؟!
به دور از هر خشم و کینه سرریز شده​ای ، آیا راستین​تر و صادق​تر از «جدایی نادر از سیمین» مثالی برای تصویر اجتماعی چنین در آستانه هشدار می​توان یافت ؟
این فیلم برای من نما به نما ، نمایشی از اهمیت اخلاق در اجتماع انسانی است . اجتماعی که بندهایش ، دسته دسته از هم گسیخته می​شود . اجتماعی که داستانش از آمارهایش پیداست . آن جا که آمار سخن می گوید...

به دور از هر خشم و کینه سرریز شده ای که برای مردی چون شما و در دهه پنجاه زندگی که انتظار خویشتن داری بیشتری از او می رود.