<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فرهنگ و هنر ایرانی</title>
<link>https://ehsan-bahrami.blogfa.com</link>
<description>سیری در فرهنگ و هنر ایرانی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 16 Feb 2014 15:43:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>دلتنگی های عاشقانه</title>
<link>https://ehsan-bahrami.blogfa.com/post/186</link>
<description>نگاه‌تان می‌کنم. نگاه‌تان به اطراف است، به گرما، به آبِ بی‌موجِ رودخانه، به تابستان و نیز به دوردست‌ها. با دست‌هایی به زیرِ چانه، دست‌هایی سفید و بسیار زیبا، نگاه می‌کنید بی‌آن‌که ببینید. بی‌آن‌که کوچک‌ترین حرکتی بکنید، از من می‌پرسید چه شده. من مثل همیشه می‌گویم که هیچ؛ که نگاه‌تان می‌کنم. نخست حرکتی نمی‌کنید و من، از همان‌جا که نشسته‌ام، لبخندی در چشمان‌تان می‌بینم. می‌گویید: شما از این محل خوش‌تان می‌آید.</description>
<pubDate>Sun, 16 Feb 2014 15:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ehsan-bahrami</dc:creator>
<guid>ehsan-bahrami.blogfa.com/post/186</guid>
</item>
<item>
<title>همین خوبه</title>
<link>https://ehsan-bahrami.blogfa.com/post/185</link>
<description>پلینیو مندوزا: اولین باری را که زنی منقلبت کرد به یاد داری؟ گابریل گارسیا مارکز: به تو گفتم، اولین زنی که مجذوبم کرد معلّمی بود که خواندن را یادم داد. پنج سالم بود. اما این چیزِ دیگری بود. اولین کسی که مرا آشفته‌حال کرد خدمت‌کارِ ریزنقشی بود که نزدِ ما کار می‌کرد. یک شب در خانه‌ی همسایه موسیقی براه بود و او با تمامِ سادگی‌اش مرا به حیاط برد تا برقصیم. من شش سال داشتم و تماسِ بدنِ او با بدنِ من طوفانی از احساسات برانگیخت که هنوز از حسّ آن خلاص نشده‌ام.</description>
<pubDate>Sat, 01 Feb 2014 19:17:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ehsan-bahrami</dc:creator>
<guid>ehsan-bahrami.blogfa.com/post/185</guid>
</item>
<item>
<title>آرایش غلیظ</title>
<link>https://ehsan-bahrami.blogfa.com/post/184</link>
<description>خورشید از پشت ابر درآمد. از پله‌های سنگی لب آب که بالا می‌رفت، انگار که این پارک آفتابی و روشن را برای اولین‌بار می‌دید. حالا عکس‌گرفتن کیف داشت ـ حالا که هیچ‌چی پول نداشت. سر عکاسها شلوغتر شده بود. حالا اگر عکس می‌گرفت، پشت به پل معلق، تمام پل توی عکس پیدا بود. همه‌چی به‌روشنی پیدا بود ـ درختهای آن‌طرف رود، خانه، پرنده‌های روی آب، قایقهایی که از زیر پل می‌گذشتند، ماشینهایی که از روی پل می‌گذشتند.</description>
<pubDate>Fri, 17 Jan 2014 17:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ehsan-bahrami</dc:creator>
<guid>ehsan-bahrami.blogfa.com/post/184</guid>
</item>
<item>
<title>پوست شیر</title>
<link>https://ehsan-bahrami.blogfa.com/post/183</link>
<description>به من نگو که اصلن شعر را نباید فهمید و لازم نیست بفهی. با من بحث نکن، حرفهای قلمبه‌سلمبه از این و آن نقل نکن لطفن، کلمات قصار به رخ من نکش. شعرهای تو همیشه زیرنویس لازم داشت، اطلاعات عمومی می‌خواست، پر از ایما و اشاره و سمبل و استعاره بود. تو حالا به جای همه‌ی آن حرفهای پیچیده‌ای که می‌زدی، از زنی که دوست داری حرف می‌زنی و به او می‌گویی دیگه دنبال تو نمی‌گردم، دیگه در انتظار تو نیستم، دیگه برای تو نمی‌میرم، اصلن یادم رفته است که یک زمانی عاشق تو بوده‌ام،</description>
<pubDate>Sat, 04 Jan 2014 19:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ehsan-bahrami</dc:creator>
<guid>ehsan-bahrami.blogfa.com/post/183</guid>
</item>
<item>
<title>جاذبه</title>
<link>https://ehsan-bahrami.blogfa.com/post/182</link>
<description>من عاشق تو بودم، اردلان عاشق تو بود، خیلی ها عاشق تو بودند، اما تو خودت عاشق هیچ کس نبودی. شاید هم بودی اما هیچ کس خبر نداشت... سر اسمت هم هیچ اصراری ندارم. اگه دوست داری بنفشه باشی، بنفشه باش. اصلن منیژه باش. هر چه می خواهی باش.من هیچ اعتراضی ندارم. این موضوع عجیب نه هیچ نسبتی با هیچ کسی داشت و نه هیچ اسم و رسمی داشت. هم بنفشه خانم بود، هم هما خانم و هم هیچ کدام. من نمی دانم اردلان او را با کی عوضی گرفته بود.</description>
<pubDate>Wed, 18 Dec 2013 21:37:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ehsan-bahrami</dc:creator>
<guid>ehsan-bahrami.blogfa.com/post/182</guid>
</item>
<item>
<title>ساعت صفر</title>
<link>https://ehsan-bahrami.blogfa.com/post/181</link>
<description>آدم در لحظه‌های نومیدی است که می‌نویسد. اما نومیدی چیست؟ لحظه‌ای هست که جوانی از دست می‌رود. این لحظه‌ای‌ست که آدم دیگر انسان‌ها را از دست می‌دهد. و آدم باید بداند چگونه این‌را بپذیرد. اما این لحظه، لحظه‌ای سخت است محدودیت‌ها. پس خواهم گفت رازهایی هست که فقط باید آن‌ها را شمرد و به آن‌ها فکر کرد. نه چیزی بیش‌تر. به آن بلایی که جهان به سرم آورده باید فکر کنم. جهان مرا زائد می‌کند، حال آن‌که من آدمِ زائدی نیستم...</description>
<pubDate>Sun, 08 Dec 2013 18:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ehsan-bahrami</dc:creator>
<guid>ehsan-bahrami.blogfa.com/post/181</guid>
</item>
<item>
<title>طلوع من..</title>
<link>https://ehsan-bahrami.blogfa.com/post/180</link>
<description>تسلای این جهان این است که رنج مدام و پیوسته وجودندارد. غمی میرود و شادی ای باز زاده می شود. این ها همه در تعادل اند. این جهان،جهان جبران هاست. و حتا اگر اراده ی ما از این جهان متحول و شدن،اندوهی ممتاز را بیرون بکشد که ما آن را بدل به نیرویی می کنیم تا دائمن احساسش می کنیم، این انتخاب دلیلی ست برای اینکه ما این رنج و اندوه را خیر میدانیم و این بار جبران در همین رنج و اندوه است. در هر رنجی، یا درهر احساسی، یا در هر شور و شهوتی، مرحله‌ای هست که به شخصی‌ترین و</description>
<pubDate>Wed, 27 Nov 2013 17:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ehsan-bahrami</dc:creator>
<guid>ehsan-bahrami.blogfa.com/post/180</guid>
</item>
<item>
<title>تفکر عاشورایی</title>
<link>https://ehsan-bahrami.blogfa.com/post/179</link>
<description>عبدالله: ازاو (حسین) بسیار می گویند و آنها که می گویند چرا خود چون او نیستند.. من یک بار او (حسین بن علی) را دیده ام که با اسیران نصرانی عیسی مسیح را به شفاعت گرفت که آشفتگی نکنند و بند از پای ایشان برداشت هنوزم این سخن در گوش است که فرمود:ما برای برداشتن بند آمده ایم نه بند نهادن.. پسر زید:مسلمانی ما سه نسل است و از او هیچ. زید: من از مسلمانی او بوی تازگی می شنوم و از مسلمانی تو تنها بوی غرور جاهلی می آید.</description>
<pubDate>Wed, 06 Nov 2013 18:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ehsan-bahrami</dc:creator>
<guid>ehsan-bahrami.blogfa.com/post/179</guid>
</item>
<item>
<title>دست سرنوشت</title>
<link>https://ehsan-bahrami.blogfa.com/post/178</link>
<description>جاناتان لامپرور، سرآشپز سابق و رستوران‌دار امروز، به‌جای آن‌که وقتش را در آشپزخانه صرف غذاهای رنگ‌ووارنگی کند که لذتِ زندگی را برای دیگران دوچندان کند، هوسِ کارآگاه‌بازی به سرش می‌زند و پا در کفشِ دختر گل‌فروشی به اسم مادلین گرین می‌کند که در همه‌ی این سال‌ها رازی را از دیگران پنهان کرده و اصلن مسیر زندگی‌اش را تغییر داده. همه‌چیز از یک اتفاق شروع می‌شود؛ یک تصادف؛ دو آدم که در فرودگاه به هم می‌خورند و کیف و تلفن‌های همراه و باقی متعلقات‌شان روی زمین</description>
<pubDate>Tue, 29 Oct 2013 10:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ehsan-bahrami</dc:creator>
<guid>ehsan-bahrami.blogfa.com/post/178</guid>
</item>
<item>
<title>پل چوبی</title>
<link>https://ehsan-bahrami.blogfa.com/post/177</link>
<description>فقط با تلاشِ دائمی‌ست که می‌توانم خلق کنم. میلِ من به غلتیدن تا رسیدن به سکون است. عمیق‌ترین و یقینی‌ترین میل من به سکوت است و اداهای روزانه. می‌بایست سال‌ها سماجت می‌کردم تا بتوانم از آسودن و تفریح و از جاذبه‌ی امورِ مکانیکی بگریزم. اما می‌دانم که دقیقن فقط با این تلاش است که سرِپا و افراشته می‌مانم و اگر لحظه‌ای از اعتقاد به این تلاش دست بردارم، یک‌راست با سر به‌سوی پرتگاه خواهم رفت. این‌گونه است که نمی‌گذارم بیمار شوم، نمی‌گذارم دست از تلاش بشویم، و سرم</description>
<pubDate>Mon, 30 Sep 2013 09:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ehsan-bahrami</dc:creator>
<guid>ehsan-bahrami.blogfa.com/post/177</guid>
</item>
</channel>
</rss>
