
توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
شعر:اردلان سرفراز

این پاییز که به پاییز نرفته است.نیامده بوی زمستان میدهد.دلهره را نمی بینی چگونه چنگ میکشد به ساقه خشکیده درختان پیر؟
نخستین روز پاییزم پیوند خورد به آن حلقه ی خوش رنگ و لعابی که در انگشتت خدایی میکرد.نخستین روز پاییزم را دوست میدارم که تو لبخند میزدی،مدام و آسوده و من بیقرار لبخندهای تو میشدم. من از پاییز، درختان تازه بالغ پرجنب وجوشی به خاطردارم که مست و واله شادباش میکنند خاطره ای را.
نگو که پاییز هم پاییزهای قدیم..پاییزهایی که بوی مدرسه میدادو دفترکاهی و جعبه ی شش تایی مدادرنگی. نگو که پاییزهای جوانی ام،بوی زمستانهای نامهربان پیرمردخمیده قامت تاابدتنها را گرفته. نگو که دیگر خبری از عاشقانه های پاییزی نیست،خبری از دل دل کردن های ناشکیب،غروبهای پاییزی نیست.نگو که قرار است تاهمیشه زمستان..تاهمیشه دستهای پیوندخورده به جیب ها،تاهمیشه صورت های پنهان در پس شال گردنها،تاهمیشه سلام های یخ زده ی بی جواب، تا همیشه شانه های بی تفاوت،تا همیشه آدم برفی های عریان بی قواره..نگو که پاییز هم از دنیای من پرکشید،نگو،این یکی را نگو..
گفتی از گامهای بلند حذر کن،مال تو نیستند،گفتم:چشم. گفتی دیوار بکش حیاط خانه ات را،گفتم:چشم. گفتی مبادا حتی یک گل،باغچه ی خانه ات ویران باد گفتم:چشم. گفتی سکوت کن گفتم:چشم. گفتی نخند گفتم:چشم. گفتی زمستانت ماتم زده،بهارت خسته،تابستانت مضطرت،گفتم:چشم. گفتی چشم هایت را دریغ کن،گفتم:چشم. گفتی پاییزت...نه،نگو...نگو
دست ازسرمن و این پاییز بردار،بگذار من بمانم وبرگ ریزان خاطراتم و سال های دور.قول میدهم با نیشتر خاطره ها،ذره ذره از خود بکاهم آنقدر که تورا خوش آید.قول میدهم بیش از آنکه گمان کنی خود را آزاردهم.قول میدهم بخندی...بخند.
من زمستان رابه شکرانه ی غروبهای شیدای پاییزی زندگی میکنم.این پاییز را اما از من دریغ مکن،این پاییز را که پیوند خورده به لبخند،و چشم های مضظرب من و دستان بیهوده ام و حلقه ای طلایی که در انگشت تو خدایی میکرد..
