تبليغاتX
فرهنگ و هنر ایرانی
پارادیزوی خاطرات من..

سلام.نمیدونم چقدر فیلم میبینید. چقدر میانه‌شما با سینما خوب است؟ چقدر شده با یک فیلم تکان بخورید، اشک بریزید، از آن یاد بگیری یا بخندی؟ اگر سینما را دوست داشته‌باشی، فیلمی از جوزپه تورناتوره، محصول  ایتالیا و در سال ۱۹۸۸، رویایی‌ترین روایتی است که از سینما خواهی دید.

سالواتوره دی‌ویتا(ژاکوس پرین) کارگردان مشهور و موفقی در سنین میانه‌سالی است و در رم زندگی می‌کند. مادرش(پاپلا ماگیو) با او تماس می‌گیرد که پس از ۳۰ سال، باز به روستای کوچکش بازگردد، زیرا آلفردو(فیلیپ نوآره) مرده ‌است. و این خبر، بهانه‌ای می‌شود تا ذهن سالواتوره به اواخر دهه‌ی ۴۰ برگردد. کودکی، آلفردوی آپاراتچی سینما، مردم، مادرش، سینما و عشقش…

(سینما پارادیزو) حکایت زیبای همزیستی  سینما و مردم است. شب‌های طولانی که مردم وقت زندگی را داشتند و آنقدر وقت داشتند که (اوقات فراغتی) واقعی برایشان وجود داشته‌باشد و بعد، تمام آن وقت اضافه را در سینما پر کنند. تمام رویاهایشان در دیدن وصال عشاق فیلم،خلاصه می‌شد و رویای عشق بازیگران، دل‌هایشان را روشن می‌کرد. سینما چنان تاثیری در زندگیشان داشت که عاشق شدنشان، عشق‌ورزیشان، آزار و اذیت‌های ساده‌شان و شادی‌هایشان را در آن‌جا بدست می‌آوردند. روزهایی که فیلم‌های صدا دار به نمایش در می‌آمدند اما مردم هنوز با فیلم‌های صامت چارلی چاپلین قهقهه می‌زنند. روزهایی که قبل از نمایش فیلم، یک گزارش مفصل درباره‌ی جنگ را تماشا می‌کردند. روزهایی که سینما دم می‌کرد، یخ می‌بست و فیلم‌ها آتش می‌گرفتند.

البته، فیلم سینما پارادیزو پیام‌های خوبی چون نفی سانسوردارد. به یاد بیاورید به مضحکه گرفتن پدر روحانی که فیلم را برایش نمایش می‌دادند و او زنگوله‌اش را با هر صحنه‌ی بوسه‌ی قهرمانان فیلم تکان می‌داد تا آلفردو، آن قسمت نگاتیو را ببرد و در برشی زیبا، یکی از همین دفعات به صدا در آوردن زنگ و صدای ناقوس کلیسا یکی می‌شود.این فیلم در به نمایش در آوردن عشق و نوستالژی بسیار موفق عمل می‌کند. داستان تلخ و سوزناک سالواتوره و النا، بسیار اشک‌انگیز است و سینما،در رگ و نبض عشق آنان جریان دارد.

جوزپه تورتانوره ی بزرگ، شاهکاری به تمام معنا ساخته که هرگاه بخواهیم از نفس سینما سخن بگوییم،نام فیلم او را به عنوان مثالی شاخص ذکر کنیم. او در فیلمی نزدیک به سه ساعت، شخصیت‌ها را با دقت و حوصله می‌پرورد و در یک‌سوم پایانی فیلم، ضربه‌های اساسی را به بیننده وارد می‌کند. بازی‌ها، واقعاً دیدنی است. خدا می‌داند که سالواتوره‌ی کوچک، چقدر با کارهایش بیننده را می‌خنداند، چقدر بیننده دلش به حال فقر و نجابت مادر جوان و بیوه‌اش می‌سوزد، چقدر عشق سالواتوره و النا را دوست دارد و چقدر با سالواتوره‌ی میانسال همدرد می‌شود. تازه، به همه ی اینها شخصیت دوست‌داشتنی آلفردو را هم باید اضافه کرد. اما این فیلم اگر عنصری غیر از همه‌ی اینها را در خود نداشت، امروز اینقدر به یاد ماندنی نمی‌شد. (انیوموریکونه)موسیقی‌ای برای فیلم ساخته که کمترین توصیفش، شاهکار است. خود من، عاشق آن موسیقی سکانس آخر فیلمم.

انتخاب زیباترین صحنه‌ی فیلم واقعاً سخت است، اما عشاق سینما براین عقیده هستند که سکانس پایانی فیلم بسیار زیباست. من کسی را سراغ ندارم که آن سکانس را ببیند و همراه سالواتوره همزمان اشک نریزد و لبخند نزند و همین‌جاست که تمام احساس شگفتی سالواتوره از هدیه‌ی آخر آلفردو، دیگر ورای آن می‌شود که با کلام بیان شود و تنها زبان موسیقی موریکونه را می‌طلبد. سکانس آخر فیلم، هدیه‌ی سینمای پیر با بیش از صد سال قدمت است و جان کلام آن چیزی است که سینما بخاطرش خلق شد. سینما، از همان فیلم(ورود قطار به ایستگاه) برادران لومیر، تا فیلم‌های صامت، سیاه‌وسفید و رنگی، فقط تلاش کرده عشق را به بیننده القا کند. این سکانس پایانی، چنان تاثیرگذار بود که (محسن مخملباف) در سکانس پایانی (ناصرالدین شاه، آکتور سینما) مشخصاً به آن ادای دین کرد، اما با وجود محدودیت‌ها، کمی متفاوت‌تر اما کاملاً مشخص.

باید (سینما پارادیزو) را دید. دوباره، چند باره. باید عاشق سینما شد، حداقل یکبار دیگر. سینما، آنجوری که (سینما پارادیزو)نشان می‌دهد مقدس است، واقعاً بهشت است، خود عشق است.امیدواری است، پس؛ به افتخار عشق، زنده‌باد سینما..

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 19:49 توسط احسان |

میهن پرست

ناامیدی بهتر از تسلیم شدن است.(نیچه)

فکر میکردیم خیلی پوست کلفتیم،چیزی شبیه بیژامه پوش های کرگدن نامه ی میر فتاح،اما وقتی فیلم این دو دهه و نیم از زندگیمان رو review کنیم میبینیم قوی تر از آن موجودی هستیم که اول این نوشته فکر میکردیم.تا دلتان بخواهد شکست خورده ایم،چندبرابر بردهای زندگیمان،در طرح ها و رنگ های متفاوت،به قول فوتبالی ها در نیمه دوم جدول زندگی هستیم.اما این لبخند لعنتی انگار روی صورتمان نقاشی شده و پاک نمی شود.علی الخصوص اینبار که مطمئنیم نباخته ایم و ما را بازانده اند.

وقتی این بار می بینیم محمدخاتمی،محمدرضاشجریان،عزت اله انتظامی،مجیدمجیدی،علی کریمی،جوادنکونام،بیت امام خمینی،فرزندان شهیدبهشتی،محسن مخملباف،خانواده های شهید رجایی،همت،باکری،وهزاران تن از اساتید دانشگاه و بیش از بیست میلیون آدم بازنده شده اند لبخندمان تبدیل به (قه قه)میشود.و بیخودی به مردم علامت ۷ (وی)نشان میدهیم.شبیه میل گیبسون در(شجاع دل) یا توماس مور در(مردی برای تمام فصول)یا همین محمدمصدق خودمان در دادگاه نظامی، آنها هم علامت"۷"نشان میدادند.حالا وقتی یاد بچه هایی که یکماه پیش باهم جرو بحث میکردیم و امروز نمیدانیم چشم بسته در کدام سوراخ قانونی جواب پس میدهند می افتیم بازهم لبخند میزنیم.

درآخر درود میگوییم بر ادیسون چون برق را اختراع کردتا چشمانمان به دیدن هم روشن شود و وقتی در بیابانهای سرد و تاریک ناامیدانه قدم میزنیم با دیدن لامپی که در دوردست چشمک میزند و من رابه ماشدن میخواند تسلیم نشویم حتی اگر ناامیدباشیم.

پی نوشت:میگویند ادیسون برای کشف برق بیش از هزار بارشکست خورده است اما هرگر تسلیم نشده است.                                                                          

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 10:41 توسط احسان |

منطق..

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟

استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم.

دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.

استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.

بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد.

و شاگردش بلافاصله جواب داد:

قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 18:12 توسط احسان |