
ای خداوند!
به علمای ما مسؤولیت
و به عوام ما علم و به دینداران ما دین
و به مؤمنان ما روشنایی
و به روشنفكران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی
و به جوانان ما اصالت و به اساتید ما عقیده
و به دانشجویان ما نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری
و به بیداران ما اراده و به نشستگان ما قیام
و به خاموشان ما فریاد و به نویسندگان ما تعهد
و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف و به مبلغان ما حقیقت
و به حسودان ما شكاف و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب و به فرقههای ما وحدت
و به مردم ما خودآگاهی
و به همهی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداكاری و شایستگی نجات و عزت ببخش..


سلام.با توجه به میلی بودن رسانه ما و نه ملی بودن آن دیگر رمقی برای کسی نمی مونه که تلویزیون ببینه.این رو در مناظره دیشبم میشد به وضوح دید.من خودم غیر از فوتبال و برنامه نود نباشه چیزی از تلویزیون نمی بینم.چون به شدت با سانسور مخالفم. داشتم مجلات اینترنتی رو میخوندم که به مطلب جالبی برخوردم.دیدگاه استاد کیمیایی درمورد میلی نبودن تلویزیون که خود روزگاری مسئولیت شبکه۲روبعهده داشته.با هم میخونیم:
در صفحه هنر و ادبیات روز پنجشنبه 18 تیرماه ۵۸روزنامه اطلاعات گزارشی از دیدار با مسعود كیمیایی سرپرست وقت شبكه دوم تلویزیون و سینماگر بنام ایرانی منتشر شده است. این گزارش با این جملات به نقل از كیمیایی آغاز میشود: «تلویزیون باید مرهم باشد، معنی جمهوری كند، معنی سیاست كند، معنی مجلس كند، معنی عقیده كند، معنی زندگی كند، معنی هنر كند، معنی نماز كند و...» كیمیایی در این گفتوگو با اشاره به رسالت خویش گفته است: «دنیا اگر یك فیلمساز متوسط هم نداشته باشد، اتفاقی نخواهد افتاد. من باید بدهكاریام را به انقلاب بپردازم... در این برش زمانی یك هنرمند اگر منتظر بماند تا ارزشهای بعد از انقلاب را دریابد و بعد بخواهد كه ارزش و مقام هنریاش را از دست ندهد، فرصطلبی كرده است. ... نق زدن كار هنرمند عادت كرده به اختناق است. در حالی كه حالا زمان ساخت است و باید هرچه زودتر اندیشه را به كار گرفت. نباید اجازه داد تلویزیون راه را برای هنرمند معتقد به این انقلاب سد کند. وقتی ابعاد این انقلاب شناخته شد بیحركتی هنرمند یك «جرم» است.»


سلام.سلام به رقص باران،به صبح،به دشت،به کوهساران،به گل کناران،به جویباران،زیبا نگاران،...
برلب ژاله ترنمی برپا،نازنازان،چشم نوازان،همه جا،سبز جنگل ها و دشتها امروز و چه روزها دیده است بینا. اما چشم بگشا وسلام صلح کوهسار و دشت را استقبال کن.یعنی خوب تماشا کن.باز هم تماشا.
بیا..خرداد همه جا مهیا.مباد که خسته باشی،از رنگ از نیرنگ از شبها،با نیرنگ چرا،با هم میرویم به جنگ نیرنگ و استقبال رنگ که نگاه را می دهد جلا.
بیا،بیا با ما به کوهساربیا.و دشت ها که چه زیبا به رنگ سبز نقاشی شده تا ما را به خردادی سبز پیوند زند.
با دستهای مهربان به کار بیا.اگر میتوانی به جوانی لاله شمار بیا.
به تنفس خوب خوابها،که دهلیز درون و دره های برون سبز از اوست.
چه کسی رستن گاه آنها را چنین آلوده است..

سمیرا فیلمی ساخته است به نام "اسب دو پا". قصه بچهای است که دلش برای یک بچه افلیجی میسوزد و آن بچه بیپا را بر دوشش سوار میکند و هر روز به مدرسه میبرد. بعد از مدتی، آن بچهای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمیآید و باورش میشود که اسبسواری حق اوست. و آن کس هم که سواری میدهد، با آن که سختی و ذلت میکشد، اما کم کم به این وضعیت عادت میکند و باور میکند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست. و چارهای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب میشود.
در معادله ای که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواری می دهیم هردو مقصریم.. (محسن مخملباف)
