
سلام.میخوام یه فوق فیلم رو بهتون معرفی کنم.فیلمی که مربوط به اواخر حکومت نازیهای آلمان در هلند که دیدنش رو بهتون پیشنهاد میکنم.همیشه دیدن این دست از فیلمها،خصوصا مربوط به آلمانها برام جالب و دیدنی بود.یادمه قبلا شیفته سریال(ارتش سری)بودم که از تلویزیون پخش میشد.
داستان فیلم در اواخر جنگ جهانی دوم اتفاق می افتد . یهودیان در حال فرار از هلند هستند . یکی از آن ها که دلال است پول می گیرد تا کمک کند که از کشور خارج شوند ، اما دست آخر جنازه ی همه ی آن ها زیر دست و پای آلمان هاست . دختری که پدر و مادر و برادرش کشته می شوند از دستشان می گریزد و طی جریانی با نهضت مقاومت آشنا می شود .نهضت مقاومت وقتی می بیینند که راشل (کاریس فان هوتن) چشم یکی از افسران نازی را گرفته است ، قرار می شود که او به اردوگاه آلمان ها برود و با یکی از افسران طرح دوستی بریزد و برای مقاومت جاسوسی کند . رابطه ی دختر و سروان داغ می شود و نقشه های مقاومت هم چندین بار به شکست می انجامد .
فیلم بی نظیری از(پل ورهوفن) که حتی یک لحظه هم نمی ایستد ! با اینکه داستان همان داستان قدیمی جنگ و نیروهای زیر زمینی و آلمان هاست ، اما فیلم هیچ گاه چیزی را تکرار نمی کند . چندین بار اتفاق می افتد که متوجه می شوید هر چیزی آن نیست که به نظر می رسد و گاهی اوقات برای دانستن این موضوع و قضاوت اشتباه تاوان سنگینی باید پرداخت که هیچ وقت قابل جبران نیست . صحنه های خلوت سروان مونتز و راشل و صحنه های پس از آزادی هلند که سطل فاضلاب را بر سر راشل خالی می کنند از صحنه های از یاد نرفتنی فیلم است .
کتاب سیاه فیلم خوش ساختی است و همپای آن به همان سیاهی هم هست که نامش می گوید. فیلمی است سرشار از خشونت و خیانت. تنها روزنه امید بخش فیلم رابطه عاشقانه نا خواسته میان راشل و افسر آلمانی است که از قالب قراردادی خود خارج می شود. رابطه ای که برای رهایی اسرای گروه آغاز می شود اما شکل دیگری به خود می گیرد. آدمهای فیلم همه یا سیاه سیاهند و یا سپید. افسر آلمانی خوب در برابر مامور گشتاپو. خائن در برابر کسی که حتی فرزندانش را قربانی آرمانهایش می کند. فیلم سرشار از غافلگیری است. گرچه رو راست بگویم آخرین صحنه فیلم به طرز فاجعه باری شعار زده شده و حداقل برای من تمامی آنچه تا آن لحظه حس کرده بودم از میان برد..
![]()


خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ای فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم ،
گریان ازین بیداد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای ، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب،
مهربان همسایگانم از پی امداد ،سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
شعر:اخوان ثالث/باصدای:استاد شجریان


پروانه که خواننده و ستاره مشهور سينما است پس از يک ازدواج ناموفق با مردي به نام کاوه که داراي همسر و فرزند است رابطه دارد. جوان محصلي به نام بابک که به سرطان خون مبتلا است، شيفته پروانه است و با نامه پراني و تمايل براي ملاقات با او علاقه خود را نسبت به وي نشان مي دهد. آن دو با هم ملاقات مي کنند و مدتي را با هم در خوشي و بي خيالي مي گذرانند. وقتي پروانه از بيماري بابک باخبر مي شود تصميم مي گيرد او را براي معالجه به خارج ببرد. در لحظه اي که آن دو سوار هواپيما شده اند بابک در حاليکه سر روي شانه پروانه گذاشته است، جان مي دهد..
یکی از بهترین دیالوگهای فیلم زمانیه که بابک(سعید کنگرانی)بعد از یک شب بودنه با پروانه(گوگوش)روی قایق، وقتی که از خواب بیدارمیشه و طلوع خورشید رو می بینه با عصبانیت فریاد میزنه:ای لعنت به تو خورشید،چرا طلوع کردی،چرا تابیدی،مگه این همه تابیدی چیکار کردی و....
کارگردان: پرويز صياد/فيلمنامه: ژيلا سازگار، پرويز صياد /مدير فيلمبرداري: زرین دست/تدوين: روح الله امامي/موسيقي: مجتبي ميرزاده
بازيگران: سعید کنگرانی، گوگوش، محبوبه بيات، مليحه نظري، جهانگير فروهر، ناصر ممدوح،/ تهيه کننده بهمن فرمان آرا


شما حاضرید چقدر برای تحقق رویاهای خودتون بپردازید؟ آیا رویای شما ارزش حقوق یک ماه شما رو داره؟ یا شاید حقوق یک سال؟ آیا به اندازه تمام حقوق بازنشستگی شما میارزه؟ به از دست دادن عضوی از بدنتان چه طور؟ آیا ارزش اون رو داره که برای آن بمیرید؟ قیمت واقعی یک رویا راستی چقدره؟
من جوابی برای این ندارم اما فکر میکنم پاسخ این پرسش برای هر کسی متفاوت باشه. خود من ، همیشه آماده بودم و هنوز هم هستم که زندگی خودم رو برای تحقق رویاهام فدا کنم.
یک بار کسی از من پرسید : اگر بدونی تمام مراحل سفری که پیش رو داری با خطر همراهه، بازهم ادامه میدی و من به او جواب دادم: من حتی اگر می دانستم که این سفر هیچ بازگشتی نداره و یک بلیط یک طرفه خواهد بود، لحظهای در سفرم تردید نمیکردم. به هر حال برای آژانس فضایی روسیه چیزی که مهمه پولیه که پرداخت میکنم و زندگی من در درجه دوم قرار داره اما به هر حال من این سفر رو انجام میدم.
اما پول من از کجاآمده ؟ به شما میگم. از کار سخت، از ریسکهایی غیر قابل باور و فداکردن خیلی از چیزها که من و خانوادم برای به دست آوردن هدف مشترکمون از دست دادیم.
من مایلم بخشی از طرز تفکرم رو در معرض قضاوت شما قرار بدم. بخشی از نگاه من به زندگی که مربوط به تصمیمگیری برای پولهاتونه . من میخواهم به شما بگم که چطور میتونید برای خرج کردن ثروت خودتون فکر کنید تا مابهازای اون تغییری بزرگ به وجود بیارید. تغییری بزرگ!
بیایید فرض کنیم شما دلتون می خواد به درمان سرطان کمک کنید. آیا شما برای بیمارها دوا میخرید؟ یا مراکزی برای حمایت از بیمارهای سرطانی میسازید؟ آیا این هزینه رو به یک دانشگاه میپردازین تا روی سرطان تحقیق کنند؟ یا اینکه دنبال بزرگترین عامل شکلگیری سرطان هستین و سعی میکنین اون رو ریشهکن کنید؟
من به بچه های گرسنه غذا نمیدم نه به این دلیل که گرسنگی اونها برام مهم نیست بلکه به این دلیل که غذا دادن به 100، 1000 یا 100 هزار نفر مشکل رو حل نمیکنه. در حالیکه یکی از ریشههای اصلی گرسنگی به مسائلی مثل خشکسالی و استفاده از روشهای غلط کشت و کار بر میگرده و شما میدونید که تحقیقات فضایی چه کمک عظیمی به ایجاد تغییر در شرایط کشت وازبین بردن آفت از محصولات کشاورزی میکنه؟
در عین حال ممکنه شما هم با من هم عقیده باشید که بخشی از گرسنگی به دلیل وقوع جنگهاست. من علاوه بر این فکر میکنم بسیاری از مردم به گرسنگی دچار میشوند نه تنها برای اینکه کمبود غذا یا کمکهای بینالمللی برای آنها وجود داره بلکه به این دلیل که سیستمهای مناسب و درستی برای رسوندن غذا به دست بچههای گرسنه وجود نداره..(بخشی از خاطرات انوشه انصاری)

