تبليغاتX
فرهنگ و هنر ایرانی
بهار-تابستان-پاییز-زمستان ودوباره بهار

سلام.این آخرین مطلبم در سال ۸۷خواهد بود.نمی خوام زیاد طول بدم و پرحرفی کنم.خلاصه کلام اینکه امیدوارم در سال نو همگی به معرفتی بیش از سال گذشته دست یابیم و به هم احترام بگذاریم و قدر همو تا زنده ایم بدونیم..یکسال دیگه هم گذشت،آرزو دارم همه به آرزوهای درستشون برسند وسپاسگزارم از همه دوستان خوبم که امسال به وبلاگم سر زدند.چه اونایی که از اول بامن همراه بودند،چه اونایی که از میانه ی راه اومدند،و چه اونایی که هیچوقت نیومدند..امیدوارم بتونم در سال جدید بهتر و با مطالب زیباتر در خدمت باشم.در پایان سال بهتر دیدم مطلبی از استاد شریعتی بگذارم. خیلی متشکرم.. سال نو شما مبارک

نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و شنیده ایم ، پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. سخن نوروز را نیز مکرر بشنوید، در علم و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده، عقل تکرار را نمی پسندد اما احساس تکرار را دوست دارد، طبیعت را از تکرار ساخته اند، جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس و جامعه، هر سه دست اندر کارند، نوروز تجدید خاطره ای بزرگ است. خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت.

هر سال این فرزندان فراموشکار که سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود هستند، مادر خود را از یاد می برند، با یادآوری های وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردند و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرند. فرزند در دامن مادر خود را می یابد و مادر در کنار فرزند چهره اش از شادی می شکفد، اشک شوق می بارد، فریاد شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود..

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:21 توسط احسان |

بهار-تابستان-پاییز-زمستان ودوباره بهار

سلام.این آخرین مطلبم در سال ۸۷خواهد بود.نمی خوام زیاد طول بدم و پرحرفی کنم.خلاصه کلام اینکه امیدوارم در سال نو همگی به معرفتی بیش از سال گذشته دست یابیم و به هم احترام بگذاریم و قدر همو تا زنده ایم بدونیم..یکسال دیگه هم گذشت،آرزو دارم همه به آرزوهای درستشون برسند وسپاسگزارم از همه دوستان خوبم که امسال به وبلاگم سر زدند.چه اونایی که از اول بامن همراه بودند،چه اونایی که از میانه ی راه اومدند،و چه اونایی که هیچوقت نیومدند..امیدوارم بتونم در سال جدید بهتر و با مطالب زیباتر در خدمت باشم.در پایان سال بهتر دیدم مطلبی از استاد شریعتی بگذارم. خیلی متشکرم.. سال نو شما مبارک

نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و شنیده ایم ، پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. سخن نوروز را نیز مکرر بشنوید، در علم و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده، عقل تکرار را نمی پسندد اما احساس تکرار را دوست دارد، طبیعت را از تکرار ساخته اند، جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس و جامعه، هر سه دست اندر کارند، نوروز تجدید خاطره ای بزرگ است. خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت.

هر سال این فرزندان فراموشکار که سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود هستند، مادر خود را از یاد می برند، با یادآوری های وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردند و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرند. فرزند در دامن مادر خود را می یابد و مادر در کنار فرزند چهره اش از شادی می شکفد، اشک شوق می بارد، فریاد شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود..

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:14 توسط احسان |

بوی عیدی..

بوی عیدی... بوی توت...بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

شادیه شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اینا زمستون و سر میکنم

با ایناخستگیمو در میکنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بوته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستونوسرمیکنم

با ایناخستگیمو در میکنم

عشق یک ستاره ساختن با دو لک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر میکنم

با اینا خستگیمو در می کنم

بوی باغچه بوی حوض عطرخوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

با اینا زمستونو سر می کنم

 با اینا خستگیمو در می کنم..

blossome.jpg          

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 18:17 توسط احسان |

چشمان کاملا بسته

روز اولی که این وبلاگ رو راه انداختم،هدفم معرفی سینماگران،موسیقی دانان،و...وحتی معرفی فیلمهای ایرانی بود.اما واقعا آنقدر آثار شاخص در جهان ساخته شده که نتونستم بدون اینکه تلنگری به اون بزنم،به راحتی از کنارشون بگذرم.یکی شون همین شاهکار استنلی کوبریک بابازی تام کروز و نیکول کیدمن هست..

دکتر ویلیام هارفورد(تام کروز) که به همراه همسرش به مهمانی یکی از سرشناسان  - ویکتور زیگلر - رفته است، توسط صاحبخانه به طبقه بالا خوانده می‌شود تا زن جوانی به نام مَندی را که در مصرف مواد مخدر زیاده‌روی کرده و در حال معاشقه با زیگلر بیهوش شده است، معاینه کند. آلیس(نیکول کیدمن) همسر او، در غیابش با مهمان دیگری سرگرم گفت و گو می‌شود. در انتهای شب در خانه، بحثی در مورد روابط جنسی زن و مرد و حسادت بین آنها در می‌گیرد و آلیس پیش شوهرش اعتراف می‌کند که زمانی به یک افسر نیروی دریایی علاقمند بوده است. بین زن و شوهر بحث در می‌گیرد و مرد برای انجام یک فوریت شغلی از خانه بیرون می‌آید. سپس پریشان از حرفهای آلیس در شهر راه می‌افتد و به شکلی می‌خواهد با خیانت کردن، از حسی که آلیس نسبت به آن ملوان داشته است انتقام بگیرد.

بیل با آدمهای مختلفی برخورد می‌کند و یکی از دوستان قدیمی‌اش به نام نیک که در یک کافه پیانو می‌زند، درباره یک میهمانی مخفی برایش تعریفهایی می‌کند. برای رفتن به این میهمانی حاضران باید کلمه عبور را بدانند. نیک این کلمه را به بیل می‌گوید. بیل برای رفتن به این میهمانی به لباسی مخصوص و ماسک نیازمند است، این لباس را به سختی تهیه می‌کند و به میهمانی می‌رود. در آنجا با صحنه‌های آئینی و مجلس عیاشی اسرارآمیزی روبه‌رو می‌شود. در این بین زنی نزد بیل می‌آید و او را ترغیب به رفتن می‌کند، ولی بیل می‌ماند و گرفتار می‌شود. یکی از مسئولان مهمانی کلمهٔ عبور دوم را از وی سوال می‌کند که او آن را نمی‌داند. مرد به او می‌گوید که باید مجازات شود و از او می‌خواهد که ماسکش را بردارد. در این بین زنی اعلام می‌کند که حاضر است تاوان کار بیل را بدهد و به جای او مجازات شود. بنابراین دکتر هارفورد از مجازات رهایی می‌یابد و به خانه می‌رود.چند روز بعد، بیل اطلاع می‌یابد که مَندی - مانکن جوانی که در مهمانی ابتدای فیلم معاینه‌اش کرده بود - بدلیل زیاده‌روی در مصرف مواد مخدر، مرده است و پی می‌برد که آن زن همان نجات‌دهنده‌اش است. به سردخانه می‌رود و جسد او را می‌بیند. دوست ویلیام - زیگلر - که در مهمانی بوده به او می‌گوید که این همان دختر است ولی به خاطر مصرف بیش از حد مواد مخدر جانباخته است و توطئه و قتلی در میان نیست. ویلیام به خانه باز می‌گردد و می‌فهمد که آلیس ماسکی که در مهمانی به چهره داشته را یافته است و از آشکار شدن مخفی‌کاری و حس گناه می‌گرید.

آلیس از خواب بیدار می‌شود، کابوسی که دیده را برای بیل تعریف می‌کند. سپس بیل تمام ماجرا را برای آلیس نقل می‌کند و به هنگام صبح به همراه دختر کوچکشان برای خرید کریسمس می‌روند. در فروشگاه، آلیس در انتهای گفتگوی پایانی فیلم به بیل می‌گوید که «در مورد آینده چیزی نمی‌دانم، اما اولین کاری که باید بکنیم، عشقبازی(sex) است».

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 15:46 توسط احسان |

شب، سکوت، کویر

ببار اي بارون ببار
با دلم گريه کن خون ببار

در شبهای تيره چون زلف يار
بهر ليلي چو مجنون ببار
اي بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخي لبهاي سرخ يار
به ياد عاشقاي اين ديار
به کام عاشقاي بي مزار
اي بارون
ببار اي بارون ببار
با دلم گريه کن خون ببار..   (عکس کویر واقعیست و در غروب گرفته شده)

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 19:55 توسط احسان |

انجمن شاعران مرده

انسانها بر چهار دسته هستند :

۱- آنهایی كه وقتی هستند، هستند وقتی كه نیستند هم نیستند. حضور عمده آدم‌ها مبتنی بر فیزیك است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست كه قابل فهم می‌شوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

۲- آنانی كه وقتی هستند، نیستند وقتی كه نیستند هم نیستند مردگانی متحرك در جهان، خود فروختگانی كه هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار، هرگز به چشم نمی‌آیند، مرده و زنده‌شان یكی است.

۳- آنهایی كه وقتی هستند، هستند وقتی كه نیستند هم هستند آدم‌های معتبر و باشخصیت، كسانی كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثیر خود را می‌گذارند كسانی كه همواره در خاطر ما می‌مانند، دوستشان داریم و برایشان ارزش قائلیم.

۴- آنهایی كه وقتی هستند، نیستند وقتی كه نیستند، هستند شگفت‌انگیز‌ترین آدم‌ها . در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم اما وقتی كه از پیش ما می‌روند نرم‌نرم و آهسته آهسته درك می‌كنیم . باز می‌شناسیم، می‌فهمیم كه آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم، گویی قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سكوت می‌كنیم و غرق در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی كه می‌روند یادمان می‌آید كه چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 19:22 توسط احسان |