کورش یغمایی موسیقی را در سن ده سالگی با نواختن سنتور که هدیه ای از سوی پدرش بود آغاز کرد. به گفته مادر کورش: او با این که این ساز را را از نزدیک ندیده بود سنتور را از جعبه بیرون آورد و شروع به نواختن یک آهنگ کرد. او در مدت پنج سال به مراحل درخشانی در زمینه نوازندگی سنتور و موسیقی سنتی ایران دست یافت. در سن پانزده سالگی گیتار را که همواره ساز مورد علاقه اش بود برگزید و پس از مدتی در گروه های موسیقی راک که خود تشکیل داده بود سرپرستی ارکستر و نوازندگی لید گیتار را به عهده داشت. چند سال بعد برخی از گروه های حرفه ای اروپایی که برای اجرای برنامه به ایران می آمدند هنگامی که با چیره دستی او در نواختن گیتار روبرو می شدند از او برای همکاری به سمت لید گیتار و مهاجرت به کشورشان برای ضبط صفحه در سطح جهانی دعوت میکردند.
در سال آخر دانشگاه (رشته جامعه شناسی) اولین کار حرفه ای خود را در زمینه آهنگ سازی - ارکستراسیون - نوازندگی و خوانندگی با ترانه گل یخ (شعر از مهدی اخوان لنگرودی دوست و همکلاسی اش) آغاز نمود. آثار کورش به ویژه گل یخ بر اساس دارا بودن استاندارد های جهانی به خارج از مرزهای ایران نفوذ کرد و با اجرا های جدیدی در کشورهای مختلف ارائه گردید.
از سال 1358 به مدت 17 سال پخش صدای کورش ممنوع شد. او در این مدت ابتدا در زمینه داستان های کودکان (کتاب و نوار) و ارائه آلبوم دیار (ارکستراسیون آواهای محلی ایران برای ارکستر بزرگ بدون آواز) و در ادامه با تدریس گیتار زندگی را میگذرانید. پس از هفده سال اولین آلبوم با آواز او با نام سیب نقره ای ارائه گردید. پس از چندی آلبوم های دیگری از وی با نام های ماه و پلنگ - گرگ های گرسنه (موسیقی فیلم) - کابوس - آرایش خورشید - تفنگ دسته نقره منتشر شد. آهنگ(گل یخ)او یکی از زیباترین ترانه هاست.کورش یغمایی در فراگیری هیچ یک از زمینه های موسیقی استادی نداشته است.
((گل یخ))
غم ميون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده
شب تو موهاي سياهت خونه کرده
دو تا چشمون سياهت مثل شبهاي منه
سياهي هاي دو چشمت مثل غمهاي منه
وقتي بغض از مژه هام پايين مياد بارون ميشه
سيل غم آباديمو ويروني کرده
وقتي با من ميموني تنهاييمو باد ميبره
دو تا چشمام بارون شبونه کرده
بهار از دستاي من پر زد و رفت
گل يخ توي دلم جوونه کرده
تو اتاقم دارم از تنهايي آتيش ميگيرم
اي شکوفه توي اين زمونه کرده
چي بخونم جوونيم رفته صدام رفته ديگه
گل يخ توي دلم جوونه کرده...


سرعتم کم شده و از نفس افتاده ام.خبری از خط پایان این کابوس لعنتی نیست.وقتی میدانی که خواب می بینی و نمی توانی دستانت را از طناب پوسیده و موش خورده تعلقات رها کنی و به عالم واقع برگردی حالت بد می شود.مانند نطفه بچه ای که از روی هوس در رحم غریبه ای جا مانده و مادرش از دیدن این وضعیت استفراغ می کند.
کوچه پر از صف است.پسرها در پیاده روهای باریک نگاههای اروتیکشان را بر روی نیمکتهای تنگ و چسبان خیره کرده اند و دختران،چون طعمه های که تو را به دام دادگاههای خانواده می خوانند،روسری زرد پوشیده اند،علامت خطر!
زمانی که عاشق میشوی تو را به لگد هوس می رانند و وقتی که هوس می رانی چون فرشتگان آسمانی که پرده عصمت بر قامتشان قبا شده،تازیانه تادیب را بر ما-بردگان زر و زور و تزویر- فرود می آورند.وآنگاه قلبت را بر آتش سرخ پنجاه هزار ریالی های تورم زا کباب میکنند.که ما میتوانیم.صف ها طویل تر و بدیع تر شده اند و من فقیر تر و فقیر تر.
روزی آرزویم ساختن سقفی بلند با دختری از جنس رزهای صورتی بود و امروز در این قحط آب و برق و گاز دلم یک دوش آبگرم می خواهد.عروس رویاهایم را به گناه زیبایی کشان کشان به چهارراه عقل بردم و تازیانه زدم،تا همنشین عجوزه عریانی شوم که همسایه مان سی دی اش را با هزار منت شبی که تنها بودم به من عاریه داد.شجاعتم را درون مشاور املاکی گم کرده ام زمانی که مادری برای سرپناهی شرف میفروخت،و من از خجالت کودکش برای جنس بشر تا صبح گریستم.کاش مرا کسی از این خواب بیدار کند،دستی،چوبی یا حتی گلوله ای، فقط مرا بیدار کنید.
دنیایی که من به شوقش جزوه های چند کیلویی موسسات آموزشی را در اتاقم زیر و رو میکردم وفرمول های ریاضی و فیزیک را با هزار ترفند بر دست و بازویم حکاکی،رنگی بود.سبز بود وآبی، خانه هایش صاحبخانه های مهربان و پیر داشت و هنوز ارزش انسان را با وزن و مدل گوشی موبایل سنجش نمی کردند،تا بلوتوث جای تولستوی و چخوف را برایمان بگیرد.دلمان زمخت و ما دماغ و ابروهایمان را نازک می کنیم.شهر پر از صف،با چشمه های خشک از خشکسالی و چشمانی تر از بد سگالی و من لحظات عمرم را در میان کابوسهای زندگی و رویاهای بچگی تلف کردم و امروز در میانه شور جوانی به دنبال آن دوره گرد سیاهپوش میگردم.ناکسی که به جای قرص اکس به من دیازپام خورانده است..
ممنون از همکاری دوست خوبم(اسکاتوش) www.scotoosh@yahoo.com

«يک بوس کوچولو» داستان دو پيرمرد نويسنده است که با مرگ دست و پنجه نرم میکنند. يکي از آنها اسماعيل شبلیست که فيلم هم با او آغاز میشود؛ هنگامیکه در حال نوشتن يک داستان کوتاه است، داستان کوتاهي بهنام "نبش قبر" که در آن آقا کمال همراه با شاگردش، جواد، راهي قبرستاني میشوند تا انگشت جنازهي را از زير خاک درآورند و اثرش را پي وصيتنامهي ثبت کنند. اما وقتي آقا کمال داخل قبر میرود و در سياهي گم میشود، دوست قديمي شبلي، سعدي، زنگ در خانهاش را بهصدا درمیآورد. محمدرضا سعدي که روزگاري براي خودش نويسندهي معروفي بوده و 38 سال دور از اينجا زندگي کرده، حالا برگشته تا در زادگاهش بمیرد...
فرشته مرگ كه خود واژه اي متناقض نماست، چرا كه فرشته معناي متداعي سفيد را به همراه دارد و مرگ معناي متداعي سياه، در بافت فيلم رنگ مي بازد و سفيد و سياه لباسي مي شوند بر تن او. چنانكه فرشته همچنان زيباست و با تغيير رنگ لباسش، چهره اش تغييري نمي كند. در نتيجه، سياه و سفيد بودن ديگر در تقابل با هم قرار نمي گيرند و نشانگر خوبي و بدي نيستند، بلكه اشاره به آسان پذيري يا دشوار پذيري مرگ دارند كه اين تعبير، مي تواند به عنوان نماد و يا تغيير كاركردي واژه تلقي شود. فرشته سفيد پوش وقتي بر گونه شبلي مو سفيد بوسه مي زند، پيوند ميان مرگ و زندگي اش را قطع مي كند. بوسه نيز از ديگر واژگاني است كه تغيير كاركردي پيدا كرده و به نمادي كليدي بدل مي شود. حال عنوان «يك بوس كوچولو» ديگر در تقابل با «يك بوس كش دار» قرار مي گيرد و آسان پذيري قطع پيوند زندگي و مرگ، در مقابل دشوار پذيري آن با بوسه اي كش دار مطرح مي شود.
از ديگر نكات قابل به ذكر، نمادسازي داستاني است كه ابتدا در سطح واقع گرايانه و از اواسط در سطحي فراواقعي ساخته مي شوند. قناري مرده دربرابر نمرده، شكر در برابر تلخي، چاي شيرين در برابر ترياك درون چاي براي خودكشي و غيره نشانه هايي هستند كه در همنشيني با شخصيت نااميد شبلي قرار مي گيرند. قناري ظاهرا مرده كه زنده مي شود، براي شبلي نشانه اي است از اميد به زندگي. فرشته مرگ همه قوطي شكر شبلي را قرض مي گيرد و شبلي همه آن را مي بخشد و تلخي ترياك درون چاي را ترجيح مي دهد و قرص هايي كه امكان پيوند او با زندگي را حفظ مي كنند، دور مي اندازد. سعدي قهوه اش را با شش قاشق شكر مي خورد، چهره زندگي براي او به زيبايي چهره زنان است و از ترس فراموش كردن آن (به دليل ابتلا به آلزايمر) به زادگاه خود برمي گردد. او از مرگ مي هراسد و فرشته مرگش با لباس سياه به گونه او بارها و بارها بوسه مي زند. ولي با اينحال فيلم به جرياني تعلق دارد که به سينما با ديدهي احترام مینگرد و حيف است که در هياهوي فيلمهاي ريز و درشت تجاري گم شود. اگر براي ديدن يک فيلم تنها يک دليل خوب کافي باشد، بازي کيانيان با آن گريم متفاوت بهترين دليلیست که میتوان بهخاطرش «يک بوس کوچولو» را ديد..