تبليغاتX
فرهنگ و هنر ایرانی
تقلب ممنوع..

یکی از دوستانم در توصیف اوضاع دانشگاهها قبل از دوم خرداد تعریف میکرد که معمولا احکام کمیته انضباطی علیه فعالین دانشجویی روی صندلی امتحانات پایان ترم به آنها تحمیل می شد،چه آنکه بدانیم آمادگی روانی چه تاثیر مهمی در نحوه پاسخگویی به سوالات را دارد،و دانشجویان با دیدن احکام خود در اکثر موارد حتی نمی توانستند نمرات قبولی را از درسهای مطروحه کسب کنند.حتما شنیده اید که شعار خوابگاهها در زمان امتحان ۹۰درصد روحیه و ۱۰درصد اطلاعات است و دانشجویان با اعتماد به نفس بهتر معمولا نمرات بالاتری را کسب می کنند.

چند روز پیش در امتحانات پایان ترم چند نفر برای نظارت و بازرسی به دانشگاه آمده بودند،نحوه رفتار و کنش این برادران -که خیلی دوست داشتند همه را برادر بخوانند،برایم تداعی کننده خاطره بالا بود.نشانه هایی از یک تفکر و نگرش به جوان،((همه متقلبند مگر خلافش ثابت شود)) به طوریکه توجه اکثر بچه ها از روی ورقه های امتحان به سمت ژانگولر  بازیهای این دوستان چرخیده بود تا ببینند از درون کیسه تردستیشان چه چیز تازه ای رو می کنند. روشی که (فرهنگ و ارشاد) جوانان را به پایین ترین سطح آن تنزل داده و جوانانی را که در زمانهای احتیاج سلحشور و انقلابی و همیشه در صحنه اند را به جرم جوان بودن در جامعه با مشکل روبه رو کرده است. طرح مو،طرح دختران چکمه پوش،طرح جمع آوری لباس و.... و حالا هم طرح تقلب بگیر در دانشگاه. ما نسلی هستیم که به قول مرحوم ملاقلی پور سوخته ایم، نسلی که با محسن نامجو هم آواز می شود. ملی پوش بازنده از آن ما، انتقاد سازنده از آن ما، کپی پدر خوانده از آن ما، خلقت ناخوانده از آن ما، و شاید... شاید آینده ازآن ما

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 21:48 توسط احسان |

شبیخون بلا
دانش آموزانی که صبحها به مدرسه میروند و شبها در خیابان کار می کنند و درس میخوانند...

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

                                                  این شبیخون بلا باز چه بود، ای ساقی

 حالیا، نقش دل ماست در آیینه جام

                                                  تا چه رنگ آورد این چرخ کبود، ای ساقی

 دیدی آن یار که بستیم صد امید در او

                                                 چون به خون دل ما دست گشود، ای ساقی

 تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو

                                                 گرچه در چشم خود اندوخته دود، ای ساقی

 بس که شستیم به خوناب جگر جامه جان

                                                  نه از او تار به جا ماند و نه پود، ای ساقی 

 حق به دست دل من بود، که در معبد عشق

                                                   سر به غیر تو نیاورد فرود، ای ساقی

 در فروبند که چون سایه در این خلوت غم

                                                 با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 19:50 توسط احسان |

نان، مسکن، پودرلباسشویی..

سلام.یکی از دوستام مطلبی نوشت و به من داد تا بخونم.از او اجازه گرفتم تا در وبلاگم بنویسم.ممنون از اسکاتوش عزیز

حیات یک تناقض بزرگ و پیچیده است که انسان را تا آخر زندگی آرام نمی گذارد.همیشه قبل از اینکه می خواهی زیر دو خم سرنوشت را بگیری مثل پاسبانهای سرخ پوش سفارتخانه های اجنبی از دروازه شجاعت نگهبانی میدهد و چون صخره بزرگ به دماغه کشتی زندگیت برخورد می کند(تایتانیک را حتما دیده ای). بعد هم تو آرام سرت را درون یقه کاپشن بلند و صورتیت پنهان کرده و خودت را به کوچه بخور و نمیر روزمرگی خواهی زد.فردا باز هم همین آش که خاله ات در همان کاسه قدیمی برایت میل زده و تو از دیدنش تهوع داری.

خودم را لبه یک پرتگاه بلند می بینم که با دستی نگار مو بلوندم را از سقوط در دره نباید ها نجات می دهم،و با دست دیگر کلاه قدیمی سنت ها را محکم چسبیده ام که طوفان، آرامش قبلش را بر هم نریزد.به دلیل شکل و قیافه ام مثل آونگی که تنها قسمت سالم یک ساعت قجری از کار افتاده است میان متجری عقب افتاده و غرب زده و به گرد در آمد شدم،و این پیاده روی نوعی انجام وظیفه است برای تسلی خاطر بازماندگانی که به سرطان کوررنگی مبتلایند،ومحیط را در یک شبیخون شطرنجی غوطه ور می بینند. شبیه آفتاب پرستی شده ام که در عرض یک رنگین کمان گلخانه را گز می کند تا شاید شیر فلکه این آبیاری به روش قطره ای رابیابد و همرنگانش را از این پارادوکس باران-آفتاب نجات دهد.اطرافم پر از بطر های بلند و تو خالی است که بیرق سرخ چپ گرایی را مدام چون چوب های امدادی از هم می ربایند و پیراهن عثمان را بر دار می کنند تا اگر عاجزند از تامین نان، مسکن،آزادی، حداقل عاملی باشد برای توزیع ۴میلیون پودر لباسشویی که امروز برای خریدنش مجبور شدم۵ صبح روز را آغاز کنم. دوست خوبم(احسان)، هر کس برای مغلوب نشدن(با غلبه کردن فرق دارد) در فضای کنونی و به تعویق انداختن جنونش روشی را پیش گرفته است. اما من خیلی وقت است که مثل ژیمناستی اروپای شرقی روی میله بارفیکس نان انعطافم را می خورم و کلبه چوبی آرزوهایم را در سیاره تک کابینه علائق ام بنا کردم. قلعه بلند اصول و حدود و باید ها سالهاست توسط اسب تروا فتح شده است.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:44 توسط احسان |

رمان هایی از مسعود کیمیایی و داریوش مهرجویی

 

رمان داريوش مهرجويي آماده انتشار استImage hosting by TinyPic

"حسد" دومین رمان مسعود کیمیایی توسط نشر ثالث و برای دریافت مجوز راهی وزارت ارشاد شده است.

درباره خلاصه این رمان گفته شده است که ماجرای "حسد" در همدان و در زمان عین ‌القضات همدانی اتفاق می‌افتد و خود شخصیت عین‌ القضات نیز در آن حضور دارد.

عین القضات هـمدانی در حدود سال 492 هجری در همدان متولد شد. او از عارفان و فاضلان عصر خود بوده است.

در بخشی از "حسد" می خوانیم: "قاضی: این دادگاه از این ساعت در فرمایش آن مرد است که هیهات او هم همدانی است، که غم عالم این است ایرانی است آیا بار دیگر چشمهای من دو قله اروند را در همدان خواهد دید؟

آنجا سرزمینی است که نهاد من روئیده. از سینه همه مادران وطنم شیر نوشیده ام.
از صدای پرندگان سرزمینم به خواب رفته ام و از دست پدرم بر سرم از خواب بیدار شده ام.
هر خطی را بخواندم. هر دردی را دانسته ام. بیبادبان از اقیانوس گذشته ام.

هر ظلمی بر تنم آتش افروخته. به هر شادی در کناری تنها بوده ام. گریستن می دانم. عشق می دانم و دستم را به سایه دامان خداوند کشیده ام. این کفر نیست. این عروج من جا مانده است. در باغ من خار نیست. گلهای من در مرداب جنونم نیست. جنون من از توست، تو هیچ ساقه ای... تنه ای نمی خواهی، تو ریشه های مرا می خواهی.

آیا رواست که به جایی آمدوشد نکنم جز اینکه نگهبانی با من باشد؟ پیوسته چشم می گردانم و کسی را دوست نمی بینم. سعد سینه بشکافد نشان من در تن اوست، که جای من در تن دوست. اما کسانی که دشمناند و بیزارم در این سرای فراوان اند آن مرد که لبخندش را از جهنم ربوده ابوالقاسم درگزینی خراج به شما به روز و ساعت می دهد و مرا از کسان شما می داند..."

رمان «به خاطر يك فيلم بلند» نوشته داريوش مهرجويي توسط نشر قطره منتشر خواهد شد.  اين رمان را قرار است نشر قطره منتشر كند و به گفته ناشر، رمان «به خاطر يك فيلم بلند» چندي پيش آماده شده است. مهرجويي در اين رمان سرگذشت پسر جوان فيلمسازي را روايت مي‌كند كه هميشه فيلم‌هاي كوتاه ساخته و براي اولين بار مي‌خواهد فيلم بلندي بسازد و شخصيت اين رمان هنگام ساخت اين فيلم بلند درگير ماجراي عاطفي مي‌شود.
داريوش مهرجويي قصد ندارد بر اساس رمان «به خاطر يك فيلم بلند» فيلمي بسازد. اين فيلمساز سال گذشته دو نمايشنامه از اوژن يونسكو را با عناوين «آوازه خوان طاس» و «درس» ترجمه و منتشر کرد.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 22:43 توسط احسان |

به احترام سینمای شریف ایران

دشوار است که در ناهمواریهای زمانه،در شرایطی که کمتر کسی نگران کلیت سینماست،در اوضاعی که حفظ میز و نیمکت اصل است و توجه به موج ایجاد نکردن و مرداب سازی از اصلی ترین ماموریت های برخی مدیران محقر است،در دوره ای که امنیت سرمایه گذاری در حوزه فرهنگ رسیده،گروهی از مسئول گرفته تا کارگر صحنه،با چنگ و دندان از داشته های خود مراقبت کنند و فیلم بسازند و بلند فکری کنند و به معنای بلند و مضامین بدیع و معضلات تاریخی مشخصات اجتماعی و عقاید دینی فکر کنند.یادمان باشد که مشکلات مدیریتی و اوضاع ستارگان و و کواکب و نا امنی های روزمره هیچ یک دلیلی بر زایل شدن اراده فردی ما نیست.سینمای ایران می خواهد که باشد،گر چه میانسال اش از سختی اوضاع مسن شده و جوان اش سفید موی.حالا به احترام جان سختی سینمای ایران همچنان کلاه از سر بر می داریم.و گرداگردش حرف می زنیم.به امید روزهای بهتر..

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 23:43 توسط احسان |